<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عبید شاکی </title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/</link>
<description>تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن  //    که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 21 May 2008 09:30:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خبر داغ</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دوشنبه ۲۰ خرداد ساعت ۶ تالار اندیشه حوزه هنری دومین نشست &lt;STRONG&gt;دگرخند&lt;/STRONG&gt; با عنوان &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;طنز در مینی &lt;FONT color=#ff0000&gt;مالیسم!&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;و نقد کتاب&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;بازی عروس و داماد&quot;&lt;/FONT&gt; ازخانم بلقیس سلیمانی.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;اخبار تکمیلی به اطلاع عموم می رسد!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تکمیلی:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- خانم سلیمانی مهمان این نشست هستند! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خبر دوم از رضا رفیع:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Times New Roman&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سلام بر دوستان و دشمنان شکرخند!......بار دیگر شنبۀ اول ماه از راه آمد و باز نوبت به شکرخندی دیگر رسید. پس بی هیچ مقدمه و موخره ای اعلام می شود که نوردهمین جلسۀ شب شعر طنز &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;شکرخند،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; روز &lt;FONT color=#ff0000&gt;شنبه 4 خرداد&lt;/FONT&gt; از ساعت 5 تا 8 بعد از ظهر در فرهنگسرای هنر(ارسباران) تشکیل می شود. حضور سبز و پر طنز شما باعث شادی روح جمیع طنزپردازان گذشته و حال و آینده خواهد شد. چشم انتظار دیدار روی گل شما هستیم.مکان: ضلع شمال غربی پل سیدخندان، خیابان جلفا، فرهنگسرای هنر(ارسباران)&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 09:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منتقدی از عالم برزخ</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;جان خارین معلم سی و یک ساله دبیرستان احساس بدی داشت! دهانش تلخ شده بود و سرش گیج می رفت! اعضای هیئت مدیره دبیرستان را که روبرویش نشسته بودند به شکل انگشت شست هایی می دید که حرکت می کردند. جان یک بار دیگر نیرویش را جمع کرد و در حالی که سعی می کرد منطقی و آرام جلوه کند، گفت: «آقایون توجه داشته باشند که همین دیروز دو نفر از دانش آموزان با هم وارد دستشویی شدند! متوجه هستید که، با هم وارد دستشویی شدند.» &lt;BR&gt;یکی از اعضای هیئت مدیره که قیافه اش شبیه سارقان سابقه دار بازنشسته بود در حالی که می خندید، گفت: «آفرین جانی، داریم به نتیجه می رسیم، براوو پسر برو رو این مسائل کار کن، فیزیولوژی بدن دانش آموزان دبیرستان و انحنای کمر در اثر حمل کیف مدرسه، برات متاسفم که اینجا یه مدرسه پسرونه اس ای کاش لااقل یه شیفت دختر داشتیم» و با دست به پهلوی یکی دیگر از اعضای هیئت مدیره زد و خندید.&lt;BR&gt;جان خارین که انگار دنیا دور سرش می چرخید، دستانش را روی میز گذاشت و با لحنی بغض آلود مثل کسی که می خواهند خبر مرگ عزیزی را به کسی بدهد، گفت: «آقایون ما تو دبیرستان دانش آموزان دو جنسه و خراب داریم! البته دو جنسه فقط یکی، ولی کسانی که به دستشویی رفت و آمد می کنن زیادن! آقایون مواد مخدر فقط مسئله ما نیست، مسئله اینه که عرض کردم.»&lt;BR&gt;رییس هیئت مدیره آقای واوانی لاکرز سرهنگ بازنشسته که کنار مادام باربارا راب نشسته بود و از اول جلسه مثل برج پیزا به طرف مادام تغییر جهت داده بود با دست چپ خود به جان خارین اشاره کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت: «آقای معلم چرا یه گزارش تهیه نمی کنی و این موارد رو به منطقه گزارش نمی کنی؟ چطوره در مورد معلم های دیگه و اعضای هیئت مدیره هم بنویسی؟ ها؟ ها خانم باربارا راب؟ نظر شما چیه؟»&lt;BR&gt;جان خارین نمی دانست چرا ولی واقعا احساس می کرد دست راست لاکرز روی پای مادام راب است حتی حس کرد لاکرز بعد از گفتن این جمله ران مادام راب را فشار داد چون کمر مادام راب مثل کسی که ویشگونش گرفتی باشند کمی راست شد! جان خارین حتی فکر می کرد بارها دو تن از اعضای هیئت مدیره را با هم در دستشویی دیده است. حاضر بود قسم بخورد اما چه فایده؟ نه انگار واقعا دیوانه شده بود. فکر می کرد در آن دبیرستان دارد اتفاقاتی می افتد. به همه چیز مشکوک بود، اما مگر خودش در دستشویی حشیش پیدا نکرده بود. یقیین داشت که والتر کاراس دانش آموز سال دوم سیگار می کشد. با خودش می گفت ای کاش کلاسش مشرف به دستشویی مدرسه نبود! پس جریان آن روژ لب چه بود؟ نکند روژ لبی که پشت درختان چنار حیاط کوچک مدرسه پیدا کرده بود، متعلق به مادام راب است. اگر روژ لب مال مادام راب است پس حتما آن بسته هم متعلق به یکی از آقایان هیئت مدیره است. به راحتی می توانست از مادام راب بپرسد که آیا روژ لب گم کرده است یا نه؟ یا روژ لب را نشان بدهد و سوال کند، اما به هیچ وجه نمی توانست از آقایان در مورد آن بسته بپرسد. نه نمی توانست، دست کم تا مادام راب آنجا بود از پرسش شرم داشت. واوانی لاکرز یک بار دیگر سوالش را تکرار کرد. جان خارین که به زحمت روی پا ایستاده بود از جمع عذر خواهی کرد و نشست  و ادامه داد: «آقایون من فکر می کنم کمی بیمار هستم و نیاز به یک مرخصی طولانی مدت دارم. دست کم تا اواخر عمر، تا نظر شما چی باشه؟» &lt;BR&gt;آقای لاکرز با شنیدن این حرف تقریبا نیم خیز شد و پرسید: «می خواین استعفا بدین؟ این عالیه!» و برای اولین بار در طول جلسه جان خارین دست راست سرهنگ بازنشسته را دید که توی هوا تکان می خورد مثل پرنده ای که تازه از آشیانه بیرون آمده باشد!&lt;BR&gt;یک هفته بعد جان خارین در حالی دبیرستان را ترک می کرد که در مراسم خداحافظی آن قدر در مورد رشد آموزش و پرورش در کشور یاوه گفته بود و از سلامت، امنیت و بهداشت مدارس تعریف کرده بود که اعضای هیئت مدیره را انگشت به دهان کرده بود! یک هفته بعد جان خارین معلم سی و یک ساله بازنشسته به جرم نوشتن مقاله ای با عنوان «فساد در مدرسه» به جرم تشویش اذهان عمومی دستگیر شد و به زندان افتاد! یک هفته بعد که جان با فساد موجود در زندان مواجه شد! شب نامه ای علیه ریاست زندان منتشر کرد که در آن از فساد موجود در زندان به شدت انتقاد کرده بود! یک هفته که جان خارین را از سلول انفرادی به سمت دادگاه می بردند  ناگهان قولنجش گرفت و ماموران مجبور شدند تا بهبودی او را در بیمارستان بستری کنند! یک هفته بعد هنگامی که پزشک مرگ او را تایید کرد، یک سایت اینترنتی مقاله ای از خارین فقید منتشر کرد که در آن به وضوح از وضع بد بیمارستان ها و مناسبات حاکم بر آن انتقاد شده بود! یک هفته بعد کشیش کنستانتین در حضور پاپ روح فردی به نام جان خارین را مستوجب آتش دوزخ دانست و آن را تا ابد لعن کرد! به گفته ی یکی از کشیشان نزدیک به پاپ، جان خارین مدتی به خواب پاپ می آمده است و از وضع موجود در عالم برزخ و رفتار برخی از ارواح به شدت گله می کرده است! &lt;FONT color=#ff0000&gt;۲۸/۲/۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 10:18:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سفر به زنجان</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 516px; HEIGHT: 200px&quot; height=1066 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/obeyd/20080510.jpg&quot; width=1336 align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;با استاد یوسفعلی میر شکاک،ناصر فیض،رحیم رسولی،عباس صادقی،سید جواد موسوی،خلیل جوادی و جلال سمیعی زنجان بودیم برای افتتاح دفتر طنز حوزه هنری زنجان.خیلی خوش گذشت اما مهم ترین ره آورد سفر این عکس بود که در هتل گرفتیم!البته ما بی توجه و هفت نفری سوار شدیم و سقوط نکردیم آن هم با جلال سمیعی۲۵/۲/۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT face=Calibri size=3&gt;&lt;STRONG&gt; خبر:دو هفته نامه گل آقا هم منتشر شد به سلامتی!&lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://http//www.golagha.ir/news/?ty=2&amp;id=1552&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;این جا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 19:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نور، صدا، دوربین، خنده</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;در نخستین نشست سال جاری از سلسله‌نشست‌های &quot;نور، صدا، دوربین، خنده&quot; بهرام عظیمی (کاریکاتوریست و انیماتور) و منوچهر احترامی (طنزپرداز و نویسنده‌ی کودکان) انیمیشن سینمایی &quot;موش سرآشپز&quot; (راتاتوی) را نقد می‌کنند.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;راتاتوی که محصول مشترک کمپانی‌های دیزنی و پیکسار در سال 2007 است و توانست آخرین اسکار انیمیشن را از آن خود کند، یکی از محبوب‌ترین آثار سینمایی و خانگی ماه‌های اخیر است. این نشست که با نمایش گزیده‌ای از فیلم همراه خواهد بود، &lt;STRONG&gt;دوشنبه 23 اردیبهشت و از ساعت 16:30 در سالن شماره‌ی 2 تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی‌ هنری&lt;/STRONG&gt; برگزار خواهد شد.&lt;BR&gt;گفتنی‌ست سلسله‌نشست‌های &quot;نور، صدا، دوربین، خنده&quot; که به‌همت دفتر طنز حوزه‌ی هنری برگزار می‌شود، به نقد آثار طنزآمیز سینما و تلویزیون ایران و جهان می‌پردازد و امسال وارد سومین سال خود می‌شود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 20:18:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منوچهر احترامي در بررسي كار چخوف</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;گزارش نشست دیروز در حوزه به نقل از ایسنا:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;منوچهر احترامي&lt;/STRONG&gt; چخوف را به يك راننده‌ي ناشي پيش‌بيني‌نشدني تشبيه كرد و گفت: هيچ نويسنده‌اي نيست كه زير دين چخوف نباشد. &lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين پيشكسوت طنز در نشست دگرخند دفتر طنز حوزه‌ي هنري كه روز گذشته (سه‌شنبه) در &lt;STRONG&gt;بررسي آثار و طنز چخوف&lt;/STRONG&gt; برگزار شد، پس از نمايش تله‌تئاتر «خواستگاري نظامي» چخوف، درباره‌ي زمان آشنايي‌اش با آثار اين نويسنده‌ي روس گفت: فكر مي‌كنم هشت يا نه ساله بودم كه يكي از ترجمه‌هاي قديمي از آثار چخوف را با مقدمه‌ي مفصلي كه درباره‌ي فكاهي‌نويسي چخوف بر آن نوشته بود، خواندم. اين آشنايي حتا قبل از كودتاي 28 مرداد صورت گرفت و چخوف چون روس بود، در آن دوره در اين‌جا معروف شده بود و آثارش چاپ مي‌شدند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;اين نويسنده‌ي طنزپرداز ادامه داد: پس از خواندن آثار ديگري از چخوف فهميدم كه او اقيانوسي است و فكر مي‌كنم پايان آشنايي من با او مشخص نباشد؛ چون واقعا بي‌كران است. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;احترامي در ادامه‌ي سخنانش گفت: چخوف نمايش‌نامه‌هاي تك‌پرده‌يي زيادي دارد و ظاهر كارش خيلي ژورناليستي است و به نظر مي‌رسد گاهي يك‌روزه متن‌هايي براي مطبوعات مي‌نوشته است. او در طول نزديك به 26 سال كار، حجمي از آثار را ارائه داده كه حيرت‌آور است و غير از بخش‌هاي روزنامه‌يي كارهايش كه بيش‌تر طرح هستند، همه‌ي آثارش ماندگارند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;او همچنين تأكيد كرد: چخوف را نمي‌توان در يك نگاه بررسي كرد؛ بايد مجموعه‌ي كارهايش را خواند و دانه ‌دانه بررسي كرد و يا شخصيت‌هايي را كه در آثارش خلق كرده است، همين‌طور. مثلا ماركز يا همينگوي در آثارشان چند شخصيت بيش‌تر ندارند؛ اما چخوف در هر قصه و نمايش‌نامه‌اش مثل «مرغ دريايي» و «باغ آلبالو» شخصيت‌هاي فراواني دارد كه همه اثرگذاراند و در سايه نيستند. درباره‌ي چخوف مثل اين است كه بگوييم شبيه يك راننده‌ي ناشي است كه تو نمي‌داني چه زماني در جاده به خاكي مي‌زند و چه زماني مسير عوض مي‌كند؛ چيزي پيش‌بيني‌نشده است و اين يعني خود زندگي. او زندگي را تعريف نمي‌كند؛ بلكه خود زندگي را نشان مي‌دهد. چخوف متخصص اين‌ كار است. درباره‌ي شخصيت‌هايش نمي‌توان فهميد كه يك لحظه بعد چه مي‌كنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;احترامي گفت: چخوف چيز اضافه‌اي در آثارش، بويژه در نمايش‌نامه‌هايش، نمي‌آورد. حتا اگر در صحنه‌اي تفنگي بر روي ديوار آويزان باشد، معتقد است كه حتما بايد تا پايان صحنه گلوله‌اي از آن شليك شود. حركت‌ها، ديالوگ‌ها، تصميم‌ها و اتفاق‌ها پيش‌بيني‌نشده‌اند و اين ‌كار چخوف است. به همين دليل است كه وقتي يك قصه از او را بارها مي‌خوانيم، باز دل‌مان مي‌خواهد دوباره آن‌را بخوانيم؛ مثل شعر حافظ است كه باز مي‌خوانيم و دوست داريم دوباره بخوانيم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;اين پژوهشگر طنز در ادامه توضيح داد: ديالوگ‌ها و قصه‌هاي چخوف تك‌ديالوگ يا تك‌قصه نيستند. او با همه‌چيز قدم به قدم پيش مي‌رود؛ از جمله با شخصيت‌هايش. در تمام نمايش‌نامه‌هاي او دانشجويي وجود دارد كه از ابتدا تا انتهاي عمرش، شغلش دانشجويي است. اين قبيل شخصيت‌ها در همه‌ي نمايش‌نامه‌هاي او مرتب تكرار مي‌شوند. در صحنه‌هاي او، صحنه يا رو به باغ باز مي‌شود؛ چون به‌هرحال فضاي بورژوازي است، و يا ميز و صندلي در آن چيده شده است. فضاها و حركت‌ها خيلي ساده‌اند و پيش‌بيني‌نشده. و اگر او را با گي دو مو پاسان مقايسه كنيم، بايد بگوييم مو پاسان درباره‌ي زندگي آدم‌ها مي‌نويسد؛ اما چخوف خود زندگي را به تصوير مي‌كشد. تفاوت ديگر او با بقيه در اين است كه چخوف همراه با آدم‌هايش مي‌آيد و براي همه‌ي آن‌ها دل‌سوزي هم مي‌كند. طنز او نمي‌خنداند؛ ولي به فكر وامي‌دارد. ترسيم آدم‌ها در آثارش بيش‌تر ما را به خنده وامي‌دارد. او دنيايي دارد پر از آدم‌هايي كه همه عاشق‌اند و خطاكار و معصوم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;منوچهر احترامي همچنين درباره‌ي وجود فضاي گروتسك يا طنز سياه در آثار چخوف گفت: طنز گروتسك زشت‌تر نشان‌ دادن زشتي‌هاست؛ چخوف زشتي‌ها را نشان مي‌دهد؛ ولي هيچ‌كس را گناه‌كار نمي‌بيند. او توانايي اين را دارد كه فانتزي را با مسائل معمولي روزمره قاطي كند. در تصويرسازي معركه است و حتا خيلي از نويسندگان ايراني در همان سال‌هايي كه شروع كردند به قصه‌ نوشتن، از او تقليد كردند و او سهمي در آثار ادبي آن دوره‌ي ما دارد. چخوف خيلي از زشتي‌ها را نشان مي‌دهد؛ اما زشت نشان نمي‌دهد؛ با لطافت و عطوفت نشان مي‌دهد. فرق من و چخوف مثل فرق من و هوشنگ مرادي ‌كرماني است. قصه‌هاي مرادي كرماني خيلي تصويري‌اند و بنابراين همه‌ي كارهايش فيلم مي‌شوند. چخوف در اين‌ كار تبحر دارد؛ يعني چيزهايي را كه مربوط به قصه نيست، نمي‌آورد و چيزهايي را كه احتمالا مربوط به قصه است، مي‌آورد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;وي درباره‌ي تاثير چخوف بر آثار ادبي ايران نيز گفت: يك نويسنده‌ي فرانسوي مي‌گويد اگر چخوف نبود، من هم نبودم. هيچ نويسند‌ه‌ي فرانسوي نمي‌تواند ادعا كند كه رگه‌اي از آثار چخوف در كارهايش نيست. حتا در فيلم‌هاي كوروساوا اثر گذاشته است. در كار ما هم در نوشته‌هاي صادق هدايت و در تك‌قصه‌هاي كوچك خيلي قشنگ اوايل كار صادق چوبك، اين فضاها را مي‌بينيم. در قصه‌ها و آدم‌هاي ديگر هم مي‌بينيم؛ حتا برخي از نويسندگان ما برخي از قصه‌هاي او را به نام خود چاپ كرده‌اند؛ مثل «تمشك تيغ‌دار». ماركز هم براي آثار كوتاهش از فرانسوي‌ها و فرانسوي‌ها هم از روس‌ها و چخوف اثر گرفته‌اند. معتقدم هيچ نويسنده‌اي در هيچ‌جاي دنيا نيست كه بعد از چخوف، زير دين او نباشد؛ به خاطر فضاهايي كه ساخته و نوع برخوردي كه با قصه داشته و همراهي‌اش با آدم‌ها. چخوف براي همه اشك مي‌ريزد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=textView align=justify&gt;در ادامه‌ي برنامه، تله‌تئاتر ديگري از آثار چخوف پخش شد و احترامي درباره‌ي آن خاطرنشان كرد: اجراي برخي از كارهاي او خيلي سخت است؛ چون متن‌ها خيلي ساده‌اند و ظاهرشان عمقي ندارند، بويژه نمايش‌نامه‌هاي بلندش كه كم‌تر اجرا مي‌شوند. كارهاي او مي‌تواند خيلي آموزشي باشد و در فضاي دانشگاهي ما اجرا شود. در آثار او، سوژه‌ها بهانه‌اي هستند براي اين‌كه درون افراد را هم بشكافند. نقطه‌ي عطف همه‌ي آثار چخوف انسان است. او هيچ‌ كار معمولي‌اش با كار معمولي آدم‌هاي معمولي همسنگ نيست و نمايش‌نامه‌هاي اوليه‌اش كه خيلي تلخ نيستند، به هيچ‌وجه به پاي قصه‌هاي كوتاهش نمي‌رسند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 May 2008 12:59:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اعترافات یک ذهن گرسنه</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;لائفسکی پسر بچه هفده ساله طی مدت بازجویی آن قدر لرزیده بود که ده کیلویی از وزنش کم شده بود! این کم شدن وزن به قدری سریع اتفاق افتاده بود که ماموران ترجیح داده بودند روند بازجویی را متوقف کنند تا لائفسکی زنده بماند! در اتاق بازجویی اداره یکم پلیس پراگ لائفسکی تنها نشسته و زل زده بود به آینه ای که روبرویش قرار داشت! آن طرف آینه در اتاق مجاور، بازپرس یانگ، بازپرس ورون، استوار پاز و مسئول بازجویی فنی قرمیاتف حضور داشتند. بازپرس یانگ معتقد بود اگر لائفسکی قیافه قرمیاتف را ببیند در جا سکته خواهد کرد! اما بازپرس ورون اعتقاد داشت که بهتر است یک بار دیگر لائفسکی را بترسانند تا بلکه مقر بیاید! بازپرس ورون می گفت: «نمی شه، این یه چیزی می دونه و نمی گه، اگه قرار باشه همه ی متهمین رو همین طور ول کنیم که سنگ روی سنگ بند نمی شه! این آقا دزدی کرده اون هم از یه مقام مسئول رده بالا! تا الان چند بار از بالا تماس گرفتن گزارش پرونده رو می خوان، چی بنویسم؟ بنویسم دلیل سرقت از رییس سنای مملکت به خاطر گرسنگی یه جوون هفده ساله بوده!؟ نکنه می خواین نون شیرمالی که دزدیده رو هم ضمیمه پرونده کنم؟ ها؟» &lt;BR&gt;بازپرس یانگ که سعی می کرد آرامش خودش را حفظ کند، گفت: «خیر، شما از همون اول که این پسر رو گرفتین نباید به بالا جوری گزارش می دادین که فکر کنن قضیه جدیه! در حالی که این بدبخت واقعا گرسنه بود و جز یه تیکه نون چیز دیگه ای برنداشته، حالا از شانس بدش به ماشین رییس سنا دستبرد زده، همین!» &lt;BR&gt;بازپرس ورون که سعی می کرد استوار و قرمیاتف را با خود همراه کند، گفت: «همین؟ همین؟ استوار شنیدین؟ بازپرس عزیز ما عقیده دارن که این ماجرا یه سرقت عادیه! و تمام فرضیه های من در مورد دخالت نئو نازی ها و احزاب رقیب و شاخه افراطی جنبش مالت همه کشکه؟! من مطمئنم که این بچه قصد انتحار یا ترور یا آدم ربایی داشته، ما اون نون شیرمال رو به آزمایشگاه فرستادیم، این بچه حتی یه گاز هم بهش نزده! پس...» &lt;BR&gt;در این هنگام از پشت در صدای کوبیدن پا به زمین شنیده شد. انگار به کسی احترام نظامی بگذارند و بعد ناگهان در باز شد و افسر ارشد اطلاعات سرگرد مارمارا واتس وارد اتاق شد! افراد حاضر در اتاق همگی به حالت خبر دار ایستادند! سرگرد از پشت شیشه نگاهی به لائفسکی کرد که مثل مادر مرده ها خیر شده بود به آینه. مارمارا واتس بعد از این که چند ثانیه به لائفسکی نگاه کرد، برگشت به سمت حاضرین و از بازپرس یانگ پرسید: «اینه؟» &lt;BR&gt;یانگ جواب داد: «بله قربان!» &lt;BR&gt;سرگرد کلاه اش را از سر برداشت و روی میز گذاشت و از بازپرس ورون پرسید: «اینه؟» &lt;BR&gt;بازپرس ورون جواب داد: «بله قربان!» &lt;BR&gt;سرگرد در حالی که آستین هایش را بالا می زد رو به استوار از کرد و پرسید: «اینه؟» &lt;BR&gt;استوار پاز جواب داد: «بله قربان» و احترام نظامی گذاشت چون لباس فرم تنش بود! سرگرد در حالی که داشت هفت تیرش را از دور کمر باز می کرد رو به بازجو قرمیاتف کرد و فریاد زد: «تو این جا چه غلطی می کنی؟ گم شو برو بیرون!» &lt;BR&gt;قرمیاتف بدون این حرفی بزند از جلو چشم سرگرد غیب شد! افسر ارشد اطلاعات در حالی که سعی می کرد لبخند بزند وارد اتاق بازجویی شد! لائفسکی با دیدن سرگرد مثل کسی که شیطان را دیده باشد به لرزه افتاد، خودش را به  گوشه ی دیوار چسباند و با دست جلوی صورتش را گرفت و بلند بلند شروع کرد به خواندن آیاتی از کتاب مقدس! سرگرد که به آرامی روی صندلی نشسته بود، خیلی مهربانانه پرسید: «از من می ترسی؟» &lt;BR&gt;لائفسکی با شنیدن این جمله صدایش را پایین آورد و در حالی که با صدای آرام انجیل می خواند از لای انگشتان به سرگرد نگاه کرد که روی صندلی نشسته است و دارد لبخند می زند! سرگرد ادامه داد: «پاشو بیا بشین! پاشو دیگه! هی پسر من وقت ندارم بجنب دیگه!» &lt;BR&gt;لائفسکی به آرامی ولی با ترس روبروی سرگرد نشست! سرگرد با همان لبخند پرسید: «از من می ترسی؟» &lt;BR&gt;لائفسکی با سر جواب داد: «بله!» &lt;BR&gt;سرگرد: «می دونستی داری از ماشین رییس سنا دزدی می کنی؟» &lt;BR&gt;لائفسکی: «نه؟» &lt;BR&gt;سرگرد: «اگه می دونستی باز این کار رو میکردی؟» &lt;BR&gt;لائفسکی: «نه... نه... به خدا... من...» &lt;BR&gt;سرگرد: «پس چه کار می کردی؟» &lt;BR&gt;لائفسکی: «من... اگه... شاید...» &lt;BR&gt;سرگرد: «بگو حرف بزن چه کار می کردی؟» &lt;BR&gt;لائفسکی: «من گرسنه بودم...» &lt;BR&gt;سرگرد: «تو معمولا حوالی مراکز دولتی می پلکی؟» &lt;BR&gt;لائفسکی: «نه، امروز صبح اتفاقی اونجا بودم، دیدم خیابون قُرقه، ولی خب کسی کارم نداشت منم جلو رفتم، وقتی داشتم از کنار ماشین رد می شدم بوی نون شنیدم، دست بردم بردارم که دستگیرم کردند.» &lt;BR&gt;سرگرد: «پس نمی دونستی که این ماشین کیه؟ »&lt;BR&gt;لائفسکی: «به خدا قسم اگه می دونستم یه نامه بهش می دادم برسونه دست نخست وزیر! که مشکلم حل بشه! یا خودم رو می انداختم به دست و پاش برام کار پیدا کنه! نه این که یه نون بردارم که عاقبتم...» &lt;BR&gt;لائفسکی دیگر نتوانست ادامه بدهد و بغض امانش را برید! به پهنای صورت گریه می کرد البته آرام، طوری که آدم خیال می کرد دارد انجیل می خواند! سرگرد با شنیدن حرف لائفسکی به سختی از جا بلند شد و رفت! در اتاق مجاور سرگرد در سکوت مشغول بستن اسلحه و مرتب کردن لباس های خود بود. کسی جرات نداشت حرفی بزند، سرگرد وقتی کاملا مرتب شد کلاه اش را برداشت، به سمت در حرکت کرد، در را باز کرد و لحظه ای در چارچوب در ایستاد و بعد بدون این که برگردد، گفت: «بهش قلم و کاغذ بدین می خواد اعتراف کنه!» &lt;FONT color=#3300ff&gt;۱۷/۲/۸۷&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از &lt;A href=&quot;http://www.louh.com/mansoorat/1734/index.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;لوح&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 17:59:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دگرخند!</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>                  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 361px; HEIGHT: 317px&quot; height=738 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://usera.imagecave.com/obeyd/chokhofsaki1e.jpg&quot; width=671 align=baseline border=0&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ساعت ۱۶.۳۰ نخستین &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;دگرخند&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/FONT&gt;سال ۸۷ با عنوان &quot;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;نگاهی به آثار چخوف&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&quot;و با مدیریت من برگزار می شود!کارشناس برنامه استاد &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;منوچهر احترامی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; است!در این جلسه گزیده ای از اجرای نمایشنامه های چخوف هم پخش می شود!طنز در آثار چخوف٬ روش قصه نویسی٬نمایش نامه ها٬تصویر سازی و طنز موقعیت در آثار چخوف و ...از جمله موارد بحث انگیز این جلسه خواهد بود!نشانی:تقاطع خیابان حافظ و سمیه حوزه هنری تالار اندیشه سالن شماره ۲.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 22:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رسانه تخصصي، ضرورت جامعه‌!</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=textText align=justify&gt;دنياي امروز، دنياي تخصص‌هاست. البته تخصص به معناي امروزي كه عبارت از تخصص در زيرشاخه‌هاي كوچك علوم است. امروز هر يك از رشته‌هاي دانشگاهي گرايش‌هاي بي‌شماري دارند كه هر روز با پيشرفت علم بر تعداد اين گرايش‌ها اضافه مي‌شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دنياي ما، دنياي تخصص‌هاست و دانشمند امروزي برخلاف سده‌هاي گذشته كه دانشمندان در چند رشته صاحب‌نظر بودند، وظيفه‌اش مطالعه بخش كوچكي از يك علم است؛ بخش كوچكي كه البته امروز بسيار وسيع و نيازمند مطالعه تخصصي است. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=textText align=justify&gt;&lt;BR&gt;در ورزش، هنر، اداره، سينما، چاپخانه‌ها، كارخانه‌ها، بيمارستان‌ها و... هزاران شغل خاص و تخصصي وجود دارد كه شايد در همين 10 سال گذشته از آنها خبري نبود و اين معلول رشد علم در عصر حاضر است كه باعث دگرگوني روش‌هاي اطلاع‌رساني مي‌شود.&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=paperNText align=justify&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;با پيشرفت علم و شاخه شاخه شدن آن، نياز دانشمندان به آزمايشگاه‌هاي مجزا و كتب مخصوص و وسايل ويژه بيشتر و بيشتر شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;علوم هر كدام در كنار رشدي كه خود داشته‌اند در استفاده دانشمندان علوم ديگر دستخوش تغيير و نوع استفاده خاص شدند. به عنوان مثال كاربرد علم رياضي در حسابداري شكل ويژه‌اي يافت كه با كاربرد آن در معماري و فيزيك بي‌نهايت متفاوت بود. به علاوه حسابداران علم رياضي را براي رسيدن به اهداف خود در خدمت گرفتند و آنچه مي‌خواستند دريافتند و باقي را كنار گذاردند. به همين علت حسابداران فقط كتاب‌هاي رياضي مخصوص حسابداري را مطالعه مي‌كردند و با بقيه علم رياضي سر و كاري نداشتند. اين نياز به منابع اختصاصي باعث شده كه شركت‌هاي نشر كتاب هر كدام تهيه كتاب‌هاي يك رشته ويژه را به عهده بگيرند، چرا كه در دانشگاه‌ها رشته‌ها تفكيك شده بود و هر رشته‌اي براي خودش دانشكده‌اي داشت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در اين ميان رسانه‌هايي مثل راديو و تلويزيون تا سال‌ها مي‌توانستند با پخش برنامه‌هاي علمي، ادبي، فرهنگي و... نياز مخاطبان خود را برآورده سازند؛ اما پيشرفت علوم و حجم بالاي توليد خبر باعث شده رسانه‌هاي عمومي ظرفيت پرداخت به اين مطالب را نداشته باشند. با پيشرفت جوامع مدرن و رشد شهرنشيني رسانه‌هاي مدرن بسرعت زياد شدند، رشد كردند و دنيا را به تسخير خود درآورند؛ اما مساله‌اي كه لاينحل باقي مانده بود نه تعداد زياد كانال‌ها، بلكه مشكل موضوع بود كه رسانه‌هاي عمومي نمي‌توانستند جوابگوي گروه‌هاي مختلف فكري و سني يا پاسخگوي نياز مردمي باشند كه تمايل به پيگيري اخبار موضوعات خاص دارند. اين گونه بود كه رسانه‌هاي اختصاصي و تخصصي به وجود آمد. در ايران و بعد از انقلاب و با پايان يافتن جنگ تحميلي لزوم ايجاد رسانه‌هاي بيشتر و اختصاصي و تخصصي احساس شد. رشد جمعيت، حمله تبليغاتي غرب و نياز مردم به كسب خبر منجر به افتتاح شبكه‌هاي متعدد راديويي و تلويزيوني شد. اما اگر روزگاري تنها نياز جامعه راه‌اندازي راديوهاي اختصاصي چون جوان، معارف يا راديوهاي تخصصي چون ورزشي، فرهنگ يا راديو تهران، راديو قرآن و راديو پيام شد، امروز به قدري براي راه‌اندازي راديوهاي تخصصي احساس نياز مي‌شود كه به فاصله كوتاهي راديو صداي آشنا، راديو گفتگو، راديو تجارت، راديو ايران صدا راه‌اندازي مي‌شود و دكتر خجسته معاون صدا خبر از راه‌اندازي راديو بورس در آينده‌اي نزديك مي‌دهد و به نظر مي‌رسد بزودي راديو نمايش و راديو موسيقي و ... هم راه‌اندازي شود. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به نظر مي‌رسد مديران ارشد رسانه ملي بدرستي نياز جامعه را تشخيص داده‌اند و تمام همت خود را صرف راه‌اندازي اين شبكه‌ها كرده‌اند، اما در كنار اين توجه به راه‌اندازي، بايد به مخاطب و توليد محتوا و نوع عملكرد اين رسانه‌ها هم توجه كرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگر جايگاه اين رسانه‌ها در رابطه با مخاطب بدرستي تشخيص داده شود و با اين رسانه‌ها برخورد شعاري نشود، قطعا اتفاق مهمي خواهد افتاد كه آثار آن در بخش‌هايي از جامعه قابل مشاهده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گفتن اين نكته ضروري به نظر مي‌رسد كه بسياري از انديشمندان رسانه حتي اين تعداد راديوي تخصصي را هم كافي نمي‌دانند و عقيده دارند مثلا براي كشاورزان هم بايد به فكر راديوي تخصصي بود. علاوه بر اين و در كنار اين همه راديوي تازه متولد شده، بايد فكري هم براي راديو سلامت كرد كه بشدت نياز امروز جامعه است و البته در سال‌هاي اخير به ساعات پخش آن افزوده شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي راديويي مثل راديو گفتگو به اين سرعت در جامعه مطرح مي‌شود و مخاطب خود را جذب مي‌كند و وقتي روزنامه‌ها و مجلات تخصصي بيشترين فروش را در ميان ديگر مجلات به خود اختصاص مي‌دهند، بايد منتظر ماند و ديد با افتتاح شبكه‌هاي تخصصي تلويزيوني چه اتفاقي در جامعه رخ خواهد داد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 12:28:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نشان لیاقت باغبانی</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; LINE-HEIGHT: 115%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;لامارف حتی قبل از این که در را باز کند صدای غر غر والاکف راننده ی ترابری رادیو بلگراد را می شنید که با صدای بلند می گفت: «آقای لامارف گوینده ی محترم، به ما میگی ساعت دو بیا میایم، بعد باز نیم ساعت دیر می کنی، مگه من نوکر تو یا امثال توام که یه ساعت منتظر بمونم، مگه گماشته ام، مگه برده خریدی، مگه من زیر دستتم؟ نخیر آقا من از رییس ترابری سازمان هم حساب نمی برم، از خود رییس سازمان هم حساب نمی برم چه برسه به تو گوینده ی شیفت، سوپراستار سینما هم دیر کرده خشتکشو کشیدم رو سرش، رییس ترابری هم دیر بیاد همینه، من آدم هیشکی نیستم، آدم خودم هم نیستم، من آزادم چهل ساله دارم کار می کنم پیش یه نفر خم نشدم. شده بنزین نداشتم، ماشین رو کنار خیابون ول کردم، پیاده رفتم خونه، دست جلو کس و ناکس دراز نکردم. به من زور نگو. من زیر بار حرف زور نمی رم. 9 سال سربازی کردم، چون حرف زور تو کتم نمی رفت. فرمانده پادگان هم که باشی دیر کنی باید بری زندان. چی فکر کردی! فکر کردی میری پشت میکروفن زر می زنی، گنده مملکتی؟ نه آقا جون! من واسه خودم تو محل کسی ام، گنده محلم، بعد بیام واسه تو یه الف بچه گوینده ی شیفت، دو ساعت وایسم دم در تا بیایی که بعد بری تو میکروفن بگی بنی آدم اعضای یکدیگرند، ای بر پدر بنی آدم... خلاصه گفتم این بار آخری بود وایسادم. دفعه بعد بلا ملا سرت میارم. از هیشکی هم باکم نیست، از دادگاه هم باکم نیست. پای حق باشه تو گوش رییس ترابری سازمان هم میزنم. تو گوش گنده تراش هم می زنم... .» &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;حرف های والاکف که به این جا رسید، لامارف تصمیم گرفت در خانه را باز کند، چون می دانست هر چه دیر کند والاکف عصبانی تر می شود و به علاوه باید همه این حرفها یک بار دیگر از زبان والاکف بشنود. پس سناریوی همیشگی را تکرار کرد، به سرعت در خانه را باز کرد و پرید توی ماشین والاکف و گفت: «سلام. حق داری. ببخشید، دیر کردم. راستی حال پدرت چطوره؟ والاکف، وای که چه قدر دلم می خواد این مرد بزرگ رو از نزدیک ببینم. بالاخره منو کی می بری پیش باغبان مخصوص تزار؟» &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;والاکف با شنیدن نام پدرش عصبانیت را فراموش کرد، به آرامی کف دور دهانش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: «از لطف شما نسبت به پدر ممنونم! راستی جریان بازدید از گلخونه ی سلطنتی رو برات گفتم؟ هیچ می دونی پدر من تنها باغبونی بود که با تزار شام خورده بود؟ اون هم کجا! تو اتاق خصوصی با معشوقه ها.»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;لامارف ادامه داد: «من شنیدم پدرت تو کنفراس مسکو هم با تزار بوده؟ درسته؟»&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;والاکف به آرامی گفت: «بله که بوده. پیش خودمون باشه پدرم اصلا معاون وزیر بود. وزیر آگاهی و امنیت. واسه رد گم کنی باغبونی می کرد... .»&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;ده دقیقه بعد که ماشین والاکف وارد ساختمان رادیو بلگراد شد، لامارف، والاکف را که بسیار آرام شده بود رها کرد تا با خاطرات پدرش معاشقه کند! لامارف یقین داشت که عاقبت روزی والاکف به او خواهد گفت که پدرش کسی نبوده جز تزار!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;والاکف مردی بود 60 ساله فوق العاده عصبی با پوست سفید و صورتی دائم تراشیده که ماشینش همیشه بوی سرکه می داد! روی داشبورد ماشین پر بود از دفترچه های بزرگ و کوچک که روی همه یک من خاک نشسته بود. مثل اسب سیگار می کشید و همیشه لباس های یک دست سفید می پوشید که اغلب چرک بود! معلوم نبود از کجا آمده یا کس و کارش کیست. از نظرگاه سیاسی جزو معاندین با حکومت فعلی به شمار می آمد. خودش می گفت پدرش باغبان تزار بوده. می گفت تزار با دست های خودش به او نشان لیاقت باغبانی داده است! می گفت پدرش تنها کسی بوده که می توانسته شمع دانی های داخل اتاق تزار را آب بدهد و فقط پدرش می توانسته آب گلدان روی تخت خواب تزار را عوض کند! &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;آثار دیگر من در لوح&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.louh.com/authors/112/index.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 10pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;&quot;&gt;در ضمن :&lt;BR&gt;&lt;FONT class=dot color=#e3dbb6 size=3&gt;● &lt;/FONT&gt; &lt;A class=postTitle onmousemove=&quot;window.status=&apos;http://raffie.persianblog.ir/post/81&apos;&quot; title=&quot;۱۳۸۷/۰۲/۰۴ - ۲۳:۵۸&quot; onmouseout=&quot;window.status=&apos;&apos;&quot; href=&quot;http://www.haftan.com/redirect.asp?link=http%3A%2F%2Fraffie%2Epersianblog%2Eir%2Fpost%2F81&amp;id=1208978935&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial color=#ff3366 size=3&gt;شب شعر طنز شکرخند این ماه(هفتم اردیبهشت) برگزار نمی شود!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;گویا معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران که تازه تشریف آورده اند اعتقادی به طنز ندارند و به امید خدا قصد دارند شکر خند را تخته کنند به سلامتی!&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Apr 2008 20:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خواب ادبی</title>
<link>http://obeyd.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دیشب خواب ابوالحسن علی بن عثمان الجلابی الهجویری الغزنوی را دیدم،خیلی با عجله حرف می زد!گفت رضا تو خودت می دانی من خیلی برای ادبیات و عرفان و تصوف و هنر این مملکت زحمت کشیده ام و هیچ وقت هم از دولت انتقاد نکرده ام و اتفاقا سارقان ادبی چند کتاب مرا را دزدیدند و به نام خودشان چاپ کرده اند ولی آن موقع وزارت ارشاد عادلی نبود که حق مرا از اینها بگرد!گفتم علی آقا این همه راه از قرن پنجم کوبیده ای آمده ای به خواب من که مجیز دولت را بگویی؟گفت نه برای کار دیگری آمده ام می خواهم از قول من به عباس کیارستمی بگویی خدا پدرت را بیامرزد چرا این قدر دور حافظ و سعدی می گردی حالا که بنیه داری و خاقانی هم تصحیح می کنی جان مادرت بیا این کشف المحجوب ما را هم به روش خودت تصحیح کن تا ما را هم مردم بشناسند!گفتم چشم ولی علی آقا فکر می کنی که کیارستمی بتواند کتاب تو را بخواند؟کشف المحبوب شما کمی سخت است تازه با آن چاپی که الان هست!حرفم در دهان بود که دیدم یک نفر خارجی پشت سر هجویری ظاهر شد،پرسیدم این مرد کیست؟گفت این همان ژوکوفسکی معروف است که کتاب مرا چاپ کرده.در خواب پا شدم و دستان ژوکوفسکی را بوسیدم گفتم استاد دمت گرم می دانی هنوز کسی کار شما را ادامه نداده؟حتی کسی نکرده چهار حرف فارسی را در تصحیح شما وارد کند؟ناگهان ژوکوفسکی چیزی گفت و هجویری ادامه داد:می گوید به عباس سلام برسان بگو جان تو جان کشف المحجوب ببینم چه می کنی...و این جا که از خواب پریدم و با خودم گفتم یقینا کیارستمی در همان ده سالگی باید دستی به سر و روی کشف المحجوب هم کشیده باشد!حالا فردا زنگ می زنم از خودش می پرسم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Apr 2008 20:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=obeyd&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>obeyd</dc:creator>
<guid>http://obeyd.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
