| عبید شاکی |
تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب
|
درباره وبلاگ
![]()
... اما حاجی آقا فقط یک داستان سیاسی نیست، مسائلی چون تعداد زوجات و اوضاع خدمتکاران منزل حاجی آقا و رشوه خواری و دروغ و تزویر همه از عناصری هستند که هدایت با آنها شوخی می کند. شکل و شمایل حاجی آقا و تعابیری که هدایت در لحظه لحظه داستان از واکنش های او و حالات چهره اش می دهد و دردی که امان او را بریده و نشیمنگاه او را دچار عذاب کرده است از عناصر دیگر شوخی در حاجی آقاست. جمله معروف «توی دنیا دو طبقه مردم هستند به چاپ و چاپیده، اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی...» که از زبان حاجی آقا صادر می شود طنز تلخ و روش استعمار مردم به دست امثال حاجی آقاست، جمله ای که شاید مانیفست زندگی بسیاری از مردم و دولت ها و حکومت ها باشد، و حقیقت تلخی از مناسبات آدم ها...
طنازان
دست دوم
دفتر طنز حوزه ي هنري موسسه ي گل آقا عباس حسين نژاد مهدي استاد احمد شهرام شهيدي آرمين سنقري جان عشاق گرگ بيابان منبع موثق ناصر فيض رضا رفيع ارمغان زمان فشمی رويا صدر اتاق زابغر لينك آي طنز بوالفضول الشعرا خاگينه ستون آزاد اميد مهدي نژاد وقايع ابن محمود انجمن طنز محمود فرجامي مرد رند خران دو عالم حامد مراديان ارژنگ حاتمي جلال سميعي وب خند حالنامه زهرا دري راشد انصاري مهرداد صدقي علي زراندوز شكوفه موسوي طنز فروش فاضل تركمن فاطمه صداقتی فرامرز اکرمیه آمار وبلاگ
|
لامارف حتی قبل از این که در را باز کند صدای غر غر والاکف راننده ی ترابری رادیو بلگراد را می شنید که با صدای بلند می گفت: «آقای لامارف گوینده ی محترم، به ما میگی ساعت دو بیا میایم، بعد باز نیم ساعت دیر می کنی، مگه من نوکر تو یا امثال توام که یه ساعت منتظر بمونم، مگه گماشته ام، مگه برده خریدی، مگه من زیر دستتم؟ نخیر آقا من از رییس ترابری سازمان هم حساب نمی برم، از خود رییس سازمان هم حساب نمی برم چه برسه به تو گوینده ی شیفت، سوپراستار سینما هم دیر کرده خشتکشو کشیدم رو سرش، رییس ترابری هم دیر بیاد همینه، من آدم هیشکی نیستم، آدم خودم هم نیستم، من آزادم چهل ساله دارم کار می کنم پیش یه نفر خم نشدم. شده بنزین نداشتم، ماشین رو کنار خیابون ول کردم، پیاده رفتم خونه، دست جلو کس و ناکس دراز نکردم. به من زور نگو. من زیر بار حرف زور نمی رم. 9 سال سربازی کردم، چون حرف زور تو کتم نمی رفت. فرمانده پادگان هم که باشی دیر کنی باید بری زندان. چی فکر کردی! فکر کردی میری پشت میکروفن زر می زنی، گنده مملکتی؟ نه آقا جون! من واسه خودم تو محل کسی ام، گنده محلم، بعد بیام واسه تو یه الف بچه گوینده ی شیفت، دو ساعت وایسم دم در تا بیایی که بعد بری تو میکروفن بگی بنی آدم اعضای یکدیگرند، ای بر پدر بنی آدم... خلاصه گفتم این بار آخری بود وایسادم. دفعه بعد بلا ملا سرت میارم. از هیشکی هم باکم نیست، از دادگاه هم باکم نیست. پای حق باشه تو گوش رییس ترابری سازمان هم میزنم. تو گوش گنده تراش هم می زنم... .» حرف های والاکف که به این جا رسید، لامارف تصمیم گرفت در خانه را باز کند، چون می دانست هر چه دیر کند والاکف عصبانی تر می شود و به علاوه باید همه این حرفها یک بار دیگر از زبان والاکف بشنود. پس سناریوی همیشگی را تکرار کرد، به سرعت در خانه را باز کرد و پرید توی ماشین والاکف و گفت: «سلام. حق داری. ببخشید، دیر کردم. راستی حال پدرت چطوره؟ والاکف، وای که چه قدر دلم می خواد این مرد بزرگ رو از نزدیک ببینم. بالاخره منو کی می بری پیش باغبان مخصوص تزار؟» والاکف با شنیدن نام پدرش عصبانیت را فراموش کرد، به آرامی کف دور دهانش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: «از لطف شما نسبت به پدر ممنونم! راستی جریان بازدید از گلخونه ی سلطنتی رو برات گفتم؟ هیچ می دونی پدر من تنها باغبونی بود که با تزار شام خورده بود؟ اون هم کجا! تو اتاق خصوصی با معشوقه ها.»لامارف ادامه داد: «من شنیدم پدرت تو کنفراس مسکو هم با تزار بوده؟ درسته؟»والاکف به آرامی گفت: «بله که بوده. پیش خودمون باشه پدرم اصلا معاون وزیر بود. وزیر آگاهی و امنیت. واسه رد گم کنی باغبونی می کرد... .» ده دقیقه بعد که ماشین والاکف وارد ساختمان رادیو بلگراد شد، لامارف، والاکف را که بسیار آرام شده بود رها کرد تا با خاطرات پدرش معاشقه کند! لامارف یقین داشت که عاقبت روزی والاکف به او خواهد گفت که پدرش کسی نبوده جز تزار! والاکف مردی بود 60 ساله فوق العاده عصبی با پوست سفید و صورتی دائم تراشیده که ماشینش همیشه بوی سرکه می داد! روی داشبورد ماشین پر بود از دفترچه های بزرگ و کوچک که روی همه یک من خاک نشسته بود. مثل اسب سیگار می کشید و همیشه لباس های یک دست سفید می پوشید که اغلب چرک بود! معلوم نبود از کجا آمده یا کس و کارش کیست. از نظرگاه سیاسی جزو معاندین با حکومت فعلی به شمار می آمد. خودش می گفت پدرش باغبان تزار بوده. می گفت تزار با دست های خودش به او نشان لیاقت باغبانی داده است! می گفت پدرش تنها کسی بوده که می توانسته شمع دانی های داخل اتاق تزار را آب بدهد و فقط پدرش می توانسته آب گلدان روی تخت خواب تزار را عوض کند! آثار دیگر من در لوح اینجا در ضمن : |
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
>> سیب گاز زده کنار خیابان «سهراب» اگر می دید چهل روز عزای عمومی اعلام می کرد
>> خنديدن به جهان >> رويكرد صداوسيما به برنامههاي طنز جدي نيست >> هفتآسمان مجاز فرهنگ و هنر(31) >> شکر خند این ماه برگزار نمی شود به سلامتی! >> این آقا طنز فروشی می کند. >> بی اشکال نبوده و نیستیم. >> دیگر هیچ چیز بوی انسان نمی دهد. >> دعوا دعوا. >> شب موسيقي در راديو پيام شب مضراب وحنجره وتعريف. >> عزت ایرانی یا خلیج عربی ؟! >> میداد شعار پشت هم در نطقش. >> معلم ها از شادی به خیابان ها ریخته اند. >> تئاتر شهر تهران نابود باید گردد. >> امام حسین استیضاح می شود. تمام پیوندها هفتان
آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com