تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
... اما حاجی آقا فقط یک داستان سیاسی نیست، مسائلی چون تعداد زوجات و اوضاع خدمتکاران منزل حاجی آقا و رشوه خواری و دروغ و تزویر همه از عناصری هستند که هدایت با آنها شوخی می کند. شکل و شمایل حاجی آقا و تعابیری که هدایت در لحظه لحظه داستان از واکنش های او و حالات چهره اش می دهد و دردی که امان او را بریده و نشیمنگاه او را دچار عذاب کرده است از عناصر دیگر شوخی در حاجی آقاست. جمله معروف «توی دنیا دو طبقه مردم هستند به چاپ و چاپیده، اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی...» که از زبان حاجی آقا صادر می شود طنز تلخ و روش استعمار مردم به دست امثال حاجی آقاست، جمله ای که شاید مانیفست زندگی بسیاری از مردم و دولت ها و حکومت ها باشد، و حقیقت تلخی از مناسبات آدم ها...
طنازان
آمار وبلاگ
بعد از شنیدن بوق، پیام خودتان را بگذارید

یازدهمین داستان در لوح

 

از همه بيشتر موبايل كلافه اش كرده بود، زرت وزرت ويبره مي زد و بدنش را تكان مي داد، آن را از جيب درآورد و روي ميز گذاشت. لحظه اي بعد كه گوشي دوباره زنگ خورد ناگهان صدايي مثل صداي گاو فضاي اتاق انتظار را پر كرد بلافاصله گوشي را برداشت و دوباره در جيب گذاشت. آقايي كه روبرويش نشسته بود گفت: «ببخشيد قربان برا قلبتون ضرر داره! اصلا خاموشش كنيد.»

خانم ميان سالي كه كنار او نشسته بود و سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، گفت: «ماشاا... زنگ خورتون هم كه بالاست. حتما خانومتون نگران شده، فكر كرده با يكي ديگه رفتين كافي شاپ!»

خانم ديگري كه دورتر نشسته بود و دست بچه اش را محكم گرفته بود، گفت: «اين موبايل ها هم شده دردسر مردم، مرده شورشو ببرن كه داريم مي ميريم ولي باز زنگ مي زنه.»

پسرك جواني كه سرش را الكي مي جنباند، گفت: «آقا مدل گوشي تون بالاست، رمش چند گيگه؟ اين بلوتوث شماست روشنه؟ ياس وحشي؟ كه ناگهان خانمي كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند رو به پسرك كرد و گفت: «نه مال منه، نكنه شما هم آْل پاچينويي؟»

تصميم گرفت گوشي را خاموش كند اما قبل از خاموش كردن، پيام ها را يكي يكي گوش كرد: «سلام استاد، نيوشا هستم مي خواستم بگم اگه براي داستان بعدي تون نياز به تجربه عشقي دارين من حاضرم به جاي الگو... منظورم اينه كه... چيزه... با من باشيد تا داستانتون نوشته شه. مرسي عزيزم... الو سلام، من صابر هستم. من داستان يه جمله اي نو مي نويسم، شماره شما رو به زحمت پيدا كردم، چند تاشو براتون مي خونم. نظر بدين لطفا. داستان ها ايناست: علي از مدرسه به خانه برگشت، ساحل دريا اغلب صدف دارد، ماه از پشت ابر بيرون جست، خرما را از درخت مي چينند... الو سلام استاد، اوژن هستم، دوباره به داستان گير دادن مي گن براي اخذ مجوز بايد شخصيت سميرا از داستان حذف بشه. لطفا هر چه زودتر تماس بگيريد. اين يازدهمين مورد حذفه. با اين حساب از داستان چيزي نمي مونه كه... الو سلام بابايي رفتي دكتر؟ اكو كردي؟ الو بابايي... الو مرديكه خائن وطن فروش تُف به ذاتت بي غيرت... الو سلام، از نشريه بهار زندگي زنگ مي زنم. خواستم بپرسم از چه رنگي خوشتون مياد و متولد چه ماهي هستين... سلام عيلكم. لطفا فردا راس ساعت دوازده تشريف بياوريد، جهت پاره اي از توضيحات به همان نشاني قبلي موفق باشيد... دايي جان سلام، خوبي؟ ببين دايي من آزمايش رو نشون دكتر دادم. ايشون هم مي گه هر چه زودتر بايد عمل شي، قربونت برم دايي جونم. خوب مي شي، دايي جون بهم زنگ بزن...»

گوشي را خاموش كرد و به صندلي تكيه داد؛ توجه اش به حرفهاي زني كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، جلب شد. مجله زردي را در دست گرفته بود و به پسرك جوان نشان مي داد و مي گفت: «اينو ببين، اين هنر پيشه رو، تو اوج شهرته، يعني اين از خدا چي مي خواد، به هر دختري بگه بمير، براش مي ميره!»

۲۷/۱۱/۸۶

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com