تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
... اما حاجی آقا فقط یک داستان سیاسی نیست، مسائلی چون تعداد زوجات و اوضاع خدمتکاران منزل حاجی آقا و رشوه خواری و دروغ و تزویر همه از عناصری هستند که هدایت با آنها شوخی می کند. شکل و شمایل حاجی آقا و تعابیری که هدایت در لحظه لحظه داستان از واکنش های او و حالات چهره اش می دهد و دردی که امان او را بریده و نشیمنگاه او را دچار عذاب کرده است از عناصر دیگر شوخی در حاجی آقاست. جمله معروف «توی دنیا دو طبقه مردم هستند به چاپ و چاپیده، اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی...» که از زبان حاجی آقا صادر می شود طنز تلخ و روش استعمار مردم به دست امثال حاجی آقاست، جمله ای که شاید مانیفست زندگی بسیاری از مردم و دولت ها و حکومت ها باشد، و حقیقت تلخی از مناسبات آدم ها...
طنازان
آمار وبلاگ
جايي هزار کيلومتر آن ورتر.

نمي توانم چهره پدرم را ببينم، روزنامه را جلوي صورتش گرفته، عمو پرويز که روبه روي من نشسته است اشاره مي کند که آرام باشم، فکر مي کنم الا ن پدر گلدان را از روي ميز برمي دارد و مي زند توي سرم، شايد هم بزند توي سر خودش يا شايد بزند توي سر عموپرويز، چون پدر وقتي عصباني مي شود، بزرگ و کوچک سرش نمي شود و هر چه دم دستش باشد به سمت اطرافيانش پرتاب مي کند. به عمو پرويز اشاره مي کنم که مواظب سرش باشد. سکوت حکمفرماست.

مي دانم که پدر از اين که من در شهر دوري قبول شده ام حسابي عصباني است. به قول خودش هزار کيلومتر اون ورتر قبول شده اونم چي، هنر، من نمي زارم دخترم بره هزار کيلومتر اون ورتر درس بخونه.

پدر همچنان پشت روزنامه بود و من و عمو پرويز مشغول صحبت کردن با ايما و اشاره که پدر ناگهان غرشي کرد و روزنامه را مچاله کرد و گفت: اين سارکوزي هم شورشو درآورده، هنوز نيومده شده مدافع آمريکا. تازه ضدآلمان هم حرف مي زنه، اروپا اگه بخواد اين جوري ادامه بده نابود ميشه، دليلي نداره که فرانسه هم بشه متحد آمريکا، داره؟من و عمو پرويز که همين طور مات و مبهوت داشتيم تحليل سياسي پدر را در ذهن خود مرور مي کرديم وقتي چهره برافروخته و عصباني پدر را ديديم و نگاه او را که بي صبرانه انتظار پاسخ را مي کشيد با هم گفتيم: نه. بعد پدر با مشت روي  ميز کوبيد و ادامه داد: حالا  تو اين اوضاع دختر يک دونه من بايد هزار کيلومتر اونورتر قبول بشه، اونم چي، هنر، آخه يکي نيست بگه آدم مي ره هزار کيلومتر اونورتر هنر بخونه؟  آخه هنر هم شد رشته، آخه هنر هم شد شغل؟

پيش خودم فکر کردم من چه آدم بد شانسي هستم که درست وقتي سارکوزي طرف آمريکا را مي گيرد بايد هنر قبول بشوم. توي همين فکر بودم که عمو پرويز شروع کرد به صحبت کردن و بعد از سي و پنج دقيقه جر و بحث با پدر او را متقاعد کرد که من يک ترم در رشته  هنر ثبت نام کنم و درس بخوانم و ترم دوم را مرخصي بگيرم و دوباره براي کنکور بخوانم تا مهندس بشوم.

 اصولا  در خانواده ها هميشه مهندس بودن بهتر است از هنرمند بودن و حتي پسرخاله من که سوپرمارکتي دارد مقام شريف تري بين فاميل برايش قائلند تا پسرخاله ديگرم که فلسفه خوانده. خلا صه بعد از چهل و پنج دقيقه فک زدن قرار شد پدر بليت هواپيما بگيرد تا هزار کيلومتر را زودي برويم ثبت نام کنيم و برگرديم. اما چشمتان روز بد نبيند که خوشي ها چند دقيقه اي بيشتر طول نکشيد، چون وقتي پدر از آژانس مسافرتي پرسيد که آيا براي شهري که هزار کيلومتر آن ورتر است براي فردا بليت دارد يا نه، جواب منفي شنيد. بعد محکم گوشي را قطع کرد و رو کرد به عموپرويز و گفت: ببين برادر من، من نه بنزين اضافه دارم که هزار کيلومتر اون ورتر برم واسه ثبت نام، نه حال و حوصله دارم. شکر خدا قطار هم که نداره، کمر اتوبوس سوار شدن هم ندارم، با کشتي هم که نمي شه رفت، پس خلا ص، هنر بي هنر. و بعد دوباره روزنامه را باز کرد و جلوي صورتش گرفت و شروع کرد به خواندن. فکر مي کنم توي آن صفحه از روزنامه چيزي درباره اخراج دوباره نواز شريف از پاکستان نوشته شده بود. جايي هزار کيلومتر آن ورتر.

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com