تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
فرق
 من از آسمان آبی آمده‌ام تو از محدوده‌ی هشدار و اضطرار، فکر می‌کنم همین برای جدایی کافی باشد.
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
موش‌های کثیف، موش‌های کثافت

چشمانم بیدار شده اما بقیه بدنم در خواب است، این روزها این طوری‌ام، اول چشمانم بیدار می‌شود و بعد از مدتی بدنم، بعد از چشم‌ها زانوی پای چپم بیدار می‌شود، مدت‌هاست که درد می‌کند و همین تیر کشیدن آن است که می‌فهمم بیدار شده است، بعد از زانو کم کم می‌توانم دست‌هایم را تکان بدهم و به پهلو بیفتم. دیروز جواب ام‌آر‌آی را به دکتر خانوادگی‌مان نشان دادم، می‌پرسید آیا وقتی که چشمان‌ام بیدار است و بقیه بدنم خواب فکر هم می‌کنم یا نه؟ دکتر می‌گوید مغز آدم اولین جایی که از خواب بیدار می‌شود، می‌خواهد بداند من وقتی چشمان‌ام باز است عقل‌ام هم شروع به کار کرده است یا نه؟ حقیقت این است که عقل‌ام در بیداری محض هم درست کار نمی‌کند چه برسد به وقتی که فقط چشمان‌ام بیدار است اما نمی‌خواهم دکتر را نا امید کنم به او می‌گویم وقتی فقط چشمان‌ام بیدار است در مورد موضوعاتی مثل: لوایح مجلس، نیکول کیدمن، درمان ایدز، چیستی زمان، تبدیل سلولز به گاز مایع و مسائلی از این دست فکر می‌کنم. دکتر می‌پرسد آیا به نتایجی هم رسیده‌ام یا نه؟ می‌گویم بله، سلولز هیچ وقت نمی‌تواند به گاز مایع تبدیل شود، ایدز درمان ندارد، زمان می‌گذرد، لوایح مجلس بهتر از تبصره‌های دولت است و این که اینگرید برگمن خیلی از نیکول کیدمن بهتر است. دکتر از روند درمان راضی است، می‌دانم با خود می‌گوید بالاخره یک نفر آدم در خانواده ساکیف پیدا شده که دغدغه‌های بشری دارد. از دکتر می‌پرسم ممکن است جای دیگری از آدم قبل از بقیه بدنش از خواب بیدار بشود؟ می‌خندد، من هم می‌خندم، پس ممکن است، باز خدا را شکر که من مرض بیدار شدن چشم‌هایم را دارم، خدا را شکر، دیروز وقتی چشمانم بیدار بود یک سوسک آمده بود روی بدنم، شاید فکر کرده بود من مرده‌ام، وقتی آمد روی پلک‌هایم متوجه شدم اما اصلا نترسیدم چون بدنم خواب بود و از راه رفتن سوسک روی چشمم احساس خوشایندی کردم. با به هم زدن پلک‌ها به او فهماندم که به کاه‌دان زده است و من زنده‌ام، از کار خوشش آمد، می‌رفت جایی شاید زیر گردنم و بعد می‌دوید می‌امد روی چشمم و من هم با پلک می‌زدم به پاهایش، پاهای نرم و نازکی داشت، بی‌صدا و سریع می‌شد، به محض این که درد زانویم شروع شد و کمی پایم را تکان دادم در رفت، شاید می‌داند که به آدمیزاد نباید بیشتر از این اعتماد کرد، حتما بارها دیده است که ما آدم‌‌ها چطور سوسک‌ها را زیر پا له می‌کنیم، شاید اصلا آمده بود انتقام بگیرد که دیده بود من زنده‌ام. همه‌ی این‌ها را به دکتر می‌گویم، می‌خندد، من هم می‌خندم، به شوخی می‌گوید خوب شد موش‌ها سراغم نیامده‌اند، دلهره‌ام می گیرد، از فکر این که یک موش روی چشم‌هایم باشد چندشم می‌شود و کمی هم می‌ترسم. دکتر دلداری می‌دهد و می‌‌گوید موش‌ها با کفن مرده کار دارند نه با خود مرده، اما می‌دانم دروغ می‌گوید، یعنی موش‌های قبرستان با خوردن کفن این قدر گنده شده‌اند؟ تف به ذات موش‌ها، باید در خاته تله بگذارم، از دکتر می‌پرسم گربه‌ی خوب قیمتش چند است؟ باید یک گربه‌ی شکاری بخرم تا شب‌ها راحت بخوابم. گربه را داخل اتاق رها می‌کنم، بو می‌کشد و با محیط آشنا می‌شود. شب راحت می‌خوابم، صبح زود که چشمانم بیدار می‌شود گربه را می‌بینم که روی سینه‌ام خوابیده است، دوست دارم فریاد بکشم و شادی کنم، موش‌های آپارتمان را مجسم می‌کنم که در سوراخ‌های خود از ترس می‌لرزند و می‌دانند که هرگز دستشان به من نخواهد رسید، موش‌های کثیف، موش‌های کثافت، باید همه‌ی ‌این‌ها را برای دکتر تعریف کنم.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
واقعیت

ناگهان سطل آب از دستش افتاد. نگاهش به گوشه‌ی سالن خیره مانده بود. این بار نه استغفار کرده بود و نه چشم‌هایش را به زمین دوخته بود، این بار داشت نگاه می‌کرد. نگاهی عمیق و طولانی به خط لب‌ها، ران‌ها، سینه‌ها، چشم‌ها شانه‌ها، گونه‌ها و زخمی که از زیر شکم تا پهلوی را شکافته بود. خودش بود. همه‌ی آن‌چه دوست داشت کسی داشته باشد در او بود. هیچ چیز نمی‌شنید، نگاهش به گوشه‌ی سالن بود. آن‌قدر نگاهش کرد تا لباس سفیداش را گره زدند و روی ریل تخلیه انداختند. دیگر صدای نصرت را نمی‌شنید، چشمانش خیس بود. ناگهان سطل آب از دستش افتاد و دنبال جنازه حرکت کرد. برای اولین بار بود که آن‌ وقت روز بیرون می‌آمد. نماز را که خواندند چشمش به عکس روی قبر افتاد، او بود، اما این بار با چشمانی باز و گیس‌هایی بافته. از لای جمعیت که می‌گذشت بوی نم کافور و سدر و سرداب می‌داد. بالای قبر که رسید نتوانست خودش را کنترل کند عبا را از مشدی گرفت و مراسم تلقین را به جا آورد و بعد با بیل کاظم به جان خاک‌ها افتاد. در آن گیر و دار کسی حواسش به رفتار او نبود، اما چیزی که واقعیت داشت این بود که مرده‌شور عاشق شده است.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com