تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
... اما حاجی آقا فقط یک داستان سیاسی نیست، مسائلی چون تعداد زوجات و اوضاع خدمتکاران منزل حاجی آقا و رشوه خواری و دروغ و تزویر همه از عناصری هستند که هدایت با آنها شوخی می کند. شکل و شمایل حاجی آقا و تعابیری که هدایت در لحظه لحظه داستان از واکنش های او و حالات چهره اش می دهد و دردی که امان او را بریده و نشیمنگاه او را دچار عذاب کرده است از عناصر دیگر شوخی در حاجی آقاست. جمله معروف «توی دنیا دو طبقه مردم هستند به چاپ و چاپیده، اگر نمی خواهی جزو چاپیده ها باشی سعی کن که دیگران را بچاپی...» که از زبان حاجی آقا صادر می شود طنز تلخ و روش استعمار مردم به دست امثال حاجی آقاست، جمله ای که شاید مانیفست زندگی بسیاری از مردم و دولت ها و حکومت ها باشد، و حقیقت تلخی از مناسبات آدم ها...
طنازان
آمار وبلاگ
منتقدی از عالم برزخ

جان خارین معلم سی و یک ساله دبیرستان احساس بدی داشت! دهانش تلخ شده بود و سرش گیج می رفت! اعضای هیئت مدیره دبیرستان را که روبرویش نشسته بودند به شکل انگشت شست هایی می دید که حرکت می کردند. جان یک بار دیگر نیرویش را جمع کرد و در حالی که سعی می کرد منطقی و آرام جلوه کند، گفت: «آقایون توجه داشته باشند که همین دیروز دو نفر از دانش آموزان با هم وارد دستشویی شدند! متوجه هستید که، با هم وارد دستشویی شدند.»
یکی از اعضای هیئت مدیره که قیافه اش شبیه سارقان سابقه دار بازنشسته بود در حالی که می خندید، گفت: «آفرین جانی، داریم به نتیجه می رسیم، براوو پسر برو رو این مسائل کار کن، فیزیولوژی بدن دانش آموزان دبیرستان و انحنای کمر در اثر حمل کیف مدرسه، برات متاسفم که اینجا یه مدرسه پسرونه اس ای کاش لااقل یه شیفت دختر داشتیم» و با دست به پهلوی یکی دیگر از اعضای هیئت مدیره زد و خندید.
جان خارین که انگار دنیا دور سرش می چرخید، دستانش را روی میز گذاشت و با لحنی بغض آلود مثل کسی که می خواهند خبر مرگ عزیزی را به کسی بدهد، گفت: «آقایون ما تو دبیرستان دانش آموزان دو جنسه و خراب داریم! البته دو جنسه فقط یکی، ولی کسانی که به دستشویی رفت و آمد می کنن زیادن! آقایون مواد مخدر فقط مسئله ما نیست، مسئله اینه که عرض کردم.»
رییس هیئت مدیره آقای واوانی لاکرز سرهنگ بازنشسته که کنار مادام باربارا راب نشسته بود و از اول جلسه مثل برج پیزا به طرف مادام تغییر جهت داده بود با دست چپ خود به جان خارین اشاره کرد و با صدای نسبتا بلندی گفت: «آقای معلم چرا یه گزارش تهیه نمی کنی و این موارد رو به منطقه گزارش نمی کنی؟ چطوره در مورد معلم های دیگه و اعضای هیئت مدیره هم بنویسی؟ ها؟ ها خانم باربارا راب؟ نظر شما چیه؟»
جان خارین نمی دانست چرا ولی واقعا احساس می کرد دست راست لاکرز روی پای مادام راب است حتی حس کرد لاکرز بعد از گفتن این جمله ران مادام راب را فشار داد چون کمر مادام راب مثل کسی که ویشگونش گرفتی باشند کمی راست شد! جان خارین حتی فکر می کرد بارها دو تن از اعضای هیئت مدیره را با هم در دستشویی دیده است. حاضر بود قسم بخورد اما چه فایده؟ نه انگار واقعا دیوانه شده بود. فکر می کرد در آن دبیرستان دارد اتفاقاتی می افتد. به همه چیز مشکوک بود، اما مگر خودش در دستشویی حشیش پیدا نکرده بود. یقیین داشت که والتر کاراس دانش آموز سال دوم سیگار می کشد. با خودش می گفت ای کاش کلاسش مشرف به دستشویی مدرسه نبود! پس جریان آن روژ لب چه بود؟ نکند روژ لبی که پشت درختان چنار حیاط کوچک مدرسه پیدا کرده بود، متعلق به مادام راب است. اگر روژ لب مال مادام راب است پس حتما آن بسته هم متعلق به یکی از آقایان هیئت مدیره است. به راحتی می توانست از مادام راب بپرسد که آیا روژ لب گم کرده است یا نه؟ یا روژ لب را نشان بدهد و سوال کند، اما به هیچ وجه نمی توانست از آقایان در مورد آن بسته بپرسد. نه نمی توانست، دست کم تا مادام راب آنجا بود از پرسش شرم داشت. واوانی لاکرز یک بار دیگر سوالش را تکرار کرد. جان خارین که به زحمت روی پا ایستاده بود از جمع عذر خواهی کرد و نشست  و ادامه داد: «آقایون من فکر می کنم کمی بیمار هستم و نیاز به یک مرخصی طولانی مدت دارم. دست کم تا اواخر عمر، تا نظر شما چی باشه؟»
آقای لاکرز با شنیدن این حرف تقریبا نیم خیز شد و پرسید: «می خواین استعفا بدین؟ این عالیه!» و برای اولین بار در طول جلسه جان خارین دست راست سرهنگ بازنشسته را دید که توی هوا تکان می خورد مثل پرنده ای که تازه از آشیانه بیرون آمده باشد!
یک هفته بعد جان خارین در حالی دبیرستان را ترک می کرد که در مراسم خداحافظی آن قدر در مورد رشد آموزش و پرورش در کشور یاوه گفته بود و از سلامت، امنیت و بهداشت مدارس تعریف کرده بود که اعضای هیئت مدیره را انگشت به دهان کرده بود! یک هفته بعد جان خارین معلم سی و یک ساله بازنشسته به جرم نوشتن مقاله ای با عنوان «فساد در مدرسه» به جرم تشویش اذهان عمومی دستگیر شد و به زندان افتاد! یک هفته بعد که جان با فساد موجود در زندان مواجه شد! شب نامه ای علیه ریاست زندان منتشر کرد که در آن از فساد موجود در زندان به شدت انتقاد کرده بود! یک هفته که جان خارین را از سلول انفرادی به سمت دادگاه می بردند  ناگهان قولنجش گرفت و ماموران مجبور شدند تا بهبودی او را در بیمارستان بستری کنند! یک هفته بعد هنگامی که پزشک مرگ او را تایید کرد، یک سایت اینترنتی مقاله ای از خارین فقید منتشر کرد که در آن به وضوح از وضع بد بیمارستان ها و مناسبات حاکم بر آن انتقاد شده بود! یک هفته بعد کشیش کنستانتین در حضور پاپ روح فردی به نام جان خارین را مستوجب آتش دوزخ دانست و آن را تا ابد لعن کرد! به گفته ی یکی از کشیشان نزدیک به پاپ، جان خارین مدتی به خواب پاپ می آمده است و از وضع موجود در عالم برزخ و رفتار برخی از ارواح به شدت گله می کرده است! ۲۸/۲/۸۷

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
سفر به زنجان

با استاد یوسفعلی میر شکاک،ناصر فیض،رحیم رسولی،عباس صادقی،سید جواد موسوی،خلیل جوادی و جلال سمیعی زنجان بودیم برای افتتاح دفتر طنز حوزه هنری زنجان.خیلی خوش گذشت اما مهم ترین ره آورد سفر این عکس بود که در هتل گرفتیم!البته ما بی توجه و هفت نفری سوار شدیم و سقوط نکردیم آن هم با جلال سمیعی۲۵/۲/۸۷

 خبر:دو هفته نامه گل آقا هم منتشر شد به سلامتی!این جا

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
نور، صدا، دوربین، خنده

در نخستین نشست سال جاری از سلسله‌نشست‌های "نور، صدا، دوربین، خنده" بهرام عظیمی (کاریکاتوریست و انیماتور) و منوچهر احترامی (طنزپرداز و نویسنده‌ی کودکان) انیمیشن سینمایی "موش سرآشپز" (راتاتوی) را نقد می‌کنند.
راتاتوی که محصول مشترک کمپانی‌های دیزنی و پیکسار در سال 2007 است و توانست آخرین اسکار انیمیشن را از آن خود کند، یکی از محبوب‌ترین آثار سینمایی و خانگی ماه‌های اخیر است. این نشست که با نمایش گزیده‌ای از فیلم همراه خواهد بود، دوشنبه 23 اردیبهشت و از ساعت 16:30 در سالن شماره‌ی 2 تالار اندیشه‌ی حوزه‌ی‌ هنری برگزار خواهد شد.
گفتنی‌ست سلسله‌نشست‌های "نور، صدا، دوربین، خنده" که به‌همت دفتر طنز حوزه‌ی هنری برگزار می‌شود، به نقد آثار طنزآمیز سینما و تلویزیون ایران و جهان می‌پردازد و امسال وارد سومین سال خود می‌شود.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
اعترافات یک ذهن گرسنه

لائفسکی پسر بچه هفده ساله طی مدت بازجویی آن قدر لرزیده بود که ده کیلویی از وزنش کم شده بود! این کم شدن وزن به قدری سریع اتفاق افتاده بود که ماموران ترجیح داده بودند روند بازجویی را متوقف کنند تا لائفسکی زنده بماند! در اتاق بازجویی اداره یکم پلیس پراگ لائفسکی تنها نشسته و زل زده بود به آینه ای که روبرویش قرار داشت! آن طرف آینه در اتاق مجاور، بازپرس یانگ، بازپرس ورون، استوار پاز و مسئول بازجویی فنی قرمیاتف حضور داشتند. بازپرس یانگ معتقد بود اگر لائفسکی قیافه قرمیاتف را ببیند در جا سکته خواهد کرد! اما بازپرس ورون اعتقاد داشت که بهتر است یک بار دیگر لائفسکی را بترسانند تا بلکه مقر بیاید! بازپرس ورون می گفت: «نمی شه، این یه چیزی می دونه و نمی گه، اگه قرار باشه همه ی متهمین رو همین طور ول کنیم که سنگ روی سنگ بند نمی شه! این آقا دزدی کرده اون هم از یه مقام مسئول رده بالا! تا الان چند بار از بالا تماس گرفتن گزارش پرونده رو می خوان، چی بنویسم؟ بنویسم دلیل سرقت از رییس سنای مملکت به خاطر گرسنگی یه جوون هفده ساله بوده!؟ نکنه می خواین نون شیرمالی که دزدیده رو هم ضمیمه پرونده کنم؟ ها؟»
بازپرس یانگ که سعی می کرد آرامش خودش را حفظ کند، گفت: «خیر، شما از همون اول که این پسر رو گرفتین نباید به بالا جوری گزارش می دادین که فکر کنن قضیه جدیه! در حالی که این بدبخت واقعا گرسنه بود و جز یه تیکه نون چیز دیگه ای برنداشته، حالا از شانس بدش به ماشین رییس سنا دستبرد زده، همین!»
بازپرس ورون که سعی می کرد استوار و قرمیاتف را با خود همراه کند، گفت: «همین؟ همین؟ استوار شنیدین؟ بازپرس عزیز ما عقیده دارن که این ماجرا یه سرقت عادیه! و تمام فرضیه های من در مورد دخالت نئو نازی ها و احزاب رقیب و شاخه افراطی جنبش مالت همه کشکه؟! من مطمئنم که این بچه قصد انتحار یا ترور یا آدم ربایی داشته، ما اون نون شیرمال رو به آزمایشگاه فرستادیم، این بچه حتی یه گاز هم بهش نزده! پس...»
در این هنگام از پشت در صدای کوبیدن پا به زمین شنیده شد. انگار به کسی احترام نظامی بگذارند و بعد ناگهان در باز شد و افسر ارشد اطلاعات سرگرد مارمارا واتس وارد اتاق شد! افراد حاضر در اتاق همگی به حالت خبر دار ایستادند! سرگرد از پشت شیشه نگاهی به لائفسکی کرد که مثل مادر مرده ها خیر شده بود به آینه. مارمارا واتس بعد از این که چند ثانیه به لائفسکی نگاه کرد، برگشت به سمت حاضرین و از بازپرس یانگ پرسید: «اینه؟»
یانگ جواب داد: «بله قربان!»
سرگرد کلاه اش را از سر برداشت و روی میز گذاشت و از بازپرس ورون پرسید: «اینه؟»
بازپرس ورون جواب داد: «بله قربان!»
سرگرد در حالی که آستین هایش را بالا می زد رو به استوار از کرد و پرسید: «اینه؟»
استوار پاز جواب داد: «بله قربان» و احترام نظامی گذاشت چون لباس فرم تنش بود! سرگرد در حالی که داشت هفت تیرش را از دور کمر باز می کرد رو به بازجو قرمیاتف کرد و فریاد زد: «تو این جا چه غلطی می کنی؟ گم شو برو بیرون!»
قرمیاتف بدون این حرفی بزند از جلو چشم سرگرد غیب شد! افسر ارشد اطلاعات در حالی که سعی می کرد لبخند بزند وارد اتاق بازجویی شد! لائفسکی با دیدن سرگرد مثل کسی که شیطان را دیده باشد به لرزه افتاد، خودش را به  گوشه ی دیوار چسباند و با دست جلوی صورتش را گرفت و بلند بلند شروع کرد به خواندن آیاتی از کتاب مقدس! سرگرد که به آرامی روی صندلی نشسته بود، خیلی مهربانانه پرسید: «از من می ترسی؟»
لائفسکی با شنیدن این جمله صدایش را پایین آورد و در حالی که با صدای آرام انجیل می خواند از لای انگشتان به سرگرد نگاه کرد که روی صندلی نشسته است و دارد لبخند می زند! سرگرد ادامه داد: «پاشو بیا بشین! پاشو دیگه! هی پسر من وقت ندارم بجنب دیگه!»
لائفسکی به آرامی ولی با ترس روبروی سرگرد نشست! سرگرد با همان لبخند پرسید: «از من می ترسی؟»
لائفسکی با سر جواب داد: «بله!»
سرگرد: «می دونستی داری از ماشین رییس سنا دزدی می کنی؟»
لائفسکی: «نه؟»
سرگرد: «اگه می دونستی باز این کار رو میکردی؟»
لائفسکی: «نه... نه... به خدا... من...»
سرگرد: «پس چه کار می کردی؟»
لائفسکی: «من... اگه... شاید...»
سرگرد: «بگو حرف بزن چه کار می کردی؟»
لائفسکی: «من گرسنه بودم...»
سرگرد: «تو معمولا حوالی مراکز دولتی می پلکی؟»
لائفسکی: «نه، امروز صبح اتفاقی اونجا بودم، دیدم خیابون قُرقه، ولی خب کسی کارم نداشت منم جلو رفتم، وقتی داشتم از کنار ماشین رد می شدم بوی نون شنیدم، دست بردم بردارم که دستگیرم کردند.»
سرگرد: «پس نمی دونستی که این ماشین کیه؟ »
لائفسکی: «به خدا قسم اگه می دونستم یه نامه بهش می دادم برسونه دست نخست وزیر! که مشکلم حل بشه! یا خودم رو می انداختم به دست و پاش برام کار پیدا کنه! نه این که یه نون بردارم که عاقبتم...»
لائفسکی دیگر نتوانست ادامه بدهد و بغض امانش را برید! به پهنای صورت گریه می کرد البته آرام، طوری که آدم خیال می کرد دارد انجیل می خواند! سرگرد با شنیدن حرف لائفسکی به سختی از جا بلند شد و رفت! در اتاق مجاور سرگرد در سکوت مشغول بستن اسلحه و مرتب کردن لباس های خود بود. کسی جرات نداشت حرفی بزند، سرگرد وقتی کاملا مرتب شد کلاه اش را برداشت، به سمت در حرکت کرد، در را باز کرد و لحظه ای در چارچوب در ایستاد و بعد بدون این که برگردد، گفت: «بهش قلم و کاغذ بدین می خواد اعتراف کنه!» ۱۷/۲/۸۷

از لوح

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
دگرخند!
                 

                  

سه شنبه ۱۷ اردیبهشت ساعت ۱۶.۳۰ نخستین دگرخند سال ۸۷ با عنوان "نگاهی به آثار چخوف"و با مدیریت من برگزار می شود!کارشناس برنامه استاد منوچهر احترامی است!در این جلسه گزیده ای از اجرای نمایشنامه های چخوف هم پخش می شود!طنز در آثار چخوف٬ روش قصه نویسی٬نمایش نامه ها٬تصویر سازی و طنز موقعیت در آثار چخوف و ...از جمله موارد بحث انگیز این جلسه خواهد بود!نشانی:تقاطع خیابان حافظ و سمیه حوزه هنری تالار اندیشه سالن شماره ۲.

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
نشان لیاقت باغبانی

لامارف حتی قبل از این که در را باز کند صدای غر غر والاکف راننده ی ترابری رادیو بلگراد را می شنید که با صدای بلند می گفت: «آقای لامارف گوینده ی محترم، به ما میگی ساعت دو بیا میایم، بعد باز نیم ساعت دیر می کنی، مگه من نوکر تو یا امثال توام که یه ساعت منتظر بمونم، مگه گماشته ام، مگه برده خریدی، مگه من زیر دستتم؟ نخیر آقا من از رییس ترابری سازمان هم حساب نمی برم، از خود رییس سازمان هم حساب نمی برم چه برسه به تو گوینده ی شیفت، سوپراستار سینما هم دیر کرده خشتکشو کشیدم رو سرش، رییس ترابری هم دیر بیاد همینه، من آدم هیشکی نیستم، آدم خودم هم نیستم، من آزادم چهل ساله دارم کار می کنم پیش یه نفر خم نشدم. شده بنزین نداشتم، ماشین رو کنار خیابون ول کردم، پیاده رفتم خونه، دست جلو کس و ناکس دراز نکردم. به من زور نگو. من زیر بار حرف زور نمی رم. 9 سال سربازی کردم، چون حرف زور تو کتم نمی رفت. فرمانده پادگان هم که باشی دیر کنی باید بری زندان. چی فکر کردی! فکر کردی میری پشت میکروفن زر می زنی، گنده مملکتی؟ نه آقا جون! من واسه خودم تو محل کسی ام، گنده محلم، بعد بیام واسه تو یه الف بچه گوینده ی شیفت، دو ساعت وایسم دم در تا بیایی که بعد بری تو میکروفن بگی بنی آدم اعضای یکدیگرند، ای بر پدر بنی آدم... خلاصه گفتم این بار آخری بود وایسادم. دفعه بعد بلا ملا سرت میارم. از هیشکی هم باکم نیست، از دادگاه هم باکم نیست. پای حق باشه تو گوش رییس ترابری سازمان هم میزنم. تو گوش گنده تراش هم می زنم... .» حرف های والاکف که به این جا رسید، لامارف تصمیم گرفت در خانه را باز کند، چون می دانست هر چه دیر کند والاکف عصبانی تر می شود و به علاوه باید همه این حرفها یک بار دیگر از زبان والاکف بشنود. پس سناریوی همیشگی را تکرار کرد، به سرعت در خانه را باز کرد و پرید توی ماشین والاکف و گفت: «سلام. حق داری. ببخشید، دیر کردم. راستی حال پدرت چطوره؟ والاکف، وای که چه قدر دلم می خواد این مرد بزرگ رو از نزدیک ببینم. بالاخره منو کی می بری پیش باغبان مخصوص تزار؟» والاکف با شنیدن نام پدرش عصبانیت را فراموش کرد، به آرامی کف دور دهانش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید و گفت: «از لطف شما نسبت به پدر ممنونم! راستی جریان بازدید از گلخونه ی سلطنتی رو برات گفتم؟ هیچ می دونی پدر من تنها باغبونی بود که با تزار شام خورده بود؟ اون هم کجا! تو اتاق خصوصی با معشوقه ها.»لامارف ادامه داد: «من شنیدم پدرت تو کنفراس مسکو هم با تزار بوده؟ درسته؟»والاکف به آرامی گفت: «بله که بوده. پیش خودمون باشه پدرم اصلا معاون وزیر بود. وزیر آگاهی و امنیت. واسه رد گم کنی باغبونی می کرد... .»

ده دقیقه بعد که ماشین والاکف وارد ساختمان رادیو بلگراد شد، لامارف، والاکف را که بسیار آرام شده بود رها کرد تا با خاطرات پدرش معاشقه کند! لامارف یقین داشت که عاقبت روزی والاکف به او خواهد گفت که پدرش کسی نبوده جز تزار!

والاکف مردی بود 60 ساله فوق العاده عصبی با پوست سفید و صورتی دائم تراشیده که ماشینش همیشه بوی سرکه می داد! روی داشبورد ماشین پر بود از دفترچه های بزرگ و کوچک که روی همه یک من خاک نشسته بود. مثل اسب سیگار می کشید و همیشه لباس های یک دست سفید می پوشید که اغلب چرک بود! معلوم نبود از کجا آمده یا کس و کارش کیست. از نظرگاه سیاسی جزو معاندین با حکومت فعلی به شمار می آمد. خودش می گفت پدرش باغبان تزار بوده. می گفت تزار با دست های خودش به او نشان لیاقت باغبانی داده است! می گفت پدرش تنها کسی بوده که می توانسته شمع دانی های داخل اتاق تزار را آب بدهد و فقط پدرش می توانسته آب گلدان روی تخت خواب تزار را عوض کند!

آثار دیگر من در لوح اینجا

در ضمن :
●  شب شعر طنز شکرخند این ماه(هفتم اردیبهشت) برگزار نمی شود!
گویا معاونت هنری سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران که تازه تشریف آورده اند اعتقادی به طنز ندارند و به امید خدا قصد دارند شکر خند را تخته کنند به سلامتی!

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
خواب ادبی

دیشب خواب ابوالحسن علی بن عثمان الجلابی الهجویری الغزنوی را دیدم،خیلی با عجله حرف می زد!گفت رضا تو خودت می دانی من خیلی برای ادبیات و عرفان و تصوف و هنر این مملکت زحمت کشیده ام و هیچ وقت هم از دولت انتقاد نکرده ام و اتفاقا سارقان ادبی چند کتاب مرا را دزدیدند و به نام خودشان چاپ کرده اند ولی آن موقع وزارت ارشاد عادلی نبود که حق مرا از اینها بگرد!گفتم علی آقا این همه راه از قرن پنجم کوبیده ای آمده ای به خواب من که مجیز دولت را بگویی؟گفت نه برای کار دیگری آمده ام می خواهم از قول من به عباس کیارستمی بگویی خدا پدرت را بیامرزد چرا این قدر دور حافظ و سعدی می گردی حالا که بنیه داری و خاقانی هم تصحیح می کنی جان مادرت بیا این کشف المحجوب ما را هم به روش خودت تصحیح کن تا ما را هم مردم بشناسند!گفتم چشم ولی علی آقا فکر می کنی که کیارستمی بتواند کتاب تو را بخواند؟کشف المحبوب شما کمی سخت است تازه با آن چاپی که الان هست!حرفم در دهان بود که دیدم یک نفر خارجی پشت سر هجویری ظاهر شد،پرسیدم این مرد کیست؟گفت این همان ژوکوفسکی معروف است که کتاب مرا چاپ کرده.در خواب پا شدم و دستان ژوکوفسکی را بوسیدم گفتم استاد دمت گرم می دانی هنوز کسی کار شما را ادامه نداده؟حتی کسی نکرده چهار حرف فارسی را در تصحیح شما وارد کند؟ناگهان ژوکوفسکی چیزی گفت و هجویری ادامه داد:می گوید به عباس سلام برسان بگو جان تو جان کشف المحجوب ببینم چه می کنی...و این جا که از خواب پریدم و با خودم گفتم یقینا کیارستمی در همان ده سالگی باید دستی به سر و روی کشف المحجوب هم کشیده باشد!حالا فردا زنگ می زنم از خودش می پرسم.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
امیدوارم این حرف ژوله نباشد!

خیلی امید دارم که این حرف از جانب امیر مهدی ژوله نباشد ولی اگر باشد ـ که انگار هست ـ باید فاتحه ای خواند!به این پرسش و پاسخ دقت کنید:

خبرنگار عصر ایران:بلافاصله بعد از قسمت نیروی انتظامی اینبار حلقه های روشنفکری و ادبی و عرفانی ظاهرا مدرن که به صورت محفلی تشکیل می شوند با عنوان «حلقه دروس» هدف نقد مرد هزار چهره قرار گرفت. در این قسمت شخصیت «چه» که به نظر می رسد اشاره ای به دانشجوهای چپ گرای افراطی ست با شعار «مرگ بر بورژوآ» و ظاهر خاص در این محفل گراس می کشد و در دادگاه به همه چیز اعتراض می کند، فکر نمی کنید طیفی از جامعه از این قسمت ها دلگیر شوند؟

امیر مهدی ژوله:ببینید در یک کار طنز یا ما باید در خلا یک کاری را بنویسیم و شخصیت پردازی کنیم. اما اگر کار رئال و واقعی است این آدمها باید اسم و شغل داشته باشند . تعریف مکانی و زمانی داشته باشند. در طنز از حرکت ها و رفتارهای خوب که کمدی درست نمی شود. بنابراین باید یک سری کژی ها را نقد و تبدیل به کمدی کرد. طبیعتا ما توقعمان از جامعه فرهنگی، ادبی و هنری مان این است که لااقل طنز را بهتر از سایر اقشار درک کنند. مطمئنا آنها می پذیرند که این یک کار طنز و کمدی است و قرار نیست از آن برداشت جدی بشود.(کل مصاحبه)

یعنی چه؟یعنی چه نباید از کار طنز و کمدی برداشت جدی بشود این عجیب ترین جمله ای است که در تمام عمر شنیده ام! واقعا از یک نفر که نماینده جامعه طنزپردازان است انتظار بیش از این است!واقعا متاسفم!فقط خواهش می کنم دوستان در توجیه کارها وارد حوزه تعاریف و مسائل تئوریک نشوند لطفا!بگذارید دست کم تئوری ها سر جایش باشد!دوست عزیز خیلی ساده لوحانه است که ما فکر کنیم شما در سازمان چیزی می سازید که هیچ برداشت جدی از آن نشود!برادر عزیزم چرا در دفاع از خودت کار دیگر برادران را بی ارزش می کنی؟طنز نویس هزار پدر سوختگی به خرج می دهد تا چیزی بگوید در رسانه ملی که مردم از آن چیزی را که باید دریافت کنند* آن وقت شما تئوری صادر می کنی که نباید از طنز و کمدی برداشت جدی شود!گمانم دیگر زمان ظهور رسیده باشد!

*:به عنوان کسی که چند سال است در سازمان کار می کنم خوب می دانم که فقط با طنز و کمدی می شود خط قزمزهای الکی را شکست و حرف زد و نقد کردطوری که البته به کسی برنخورد!نمونه اش همان ماساژور بیارم شما در قسمت یکی به آخر مانده!نکند می خواهی من باور کنم منظور از ماساژور همان ماساژور است؟۱۳/۱/۸۷

 

 
 
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
مربای عمه خانم

داستان سیزدهم در لوح

دو هفته بود که مربا می خورد، مربای عمه خانم که یک سال بود در خانه مانده بود قوت غالب اش شده بود و شکم اش را سیر می کرد. دانه های  آلبالو را روی نان می گذاشت و سق می زد، صورتش پر از جوش شده بود اما چاره ای نداشت فعلا باید با مربا سر می کرد. به خاطر همین مربا خوری ها این روزها هر چه که می نوشت چسبناک بود، مجبور بود مربا را دور انگشتش بپیچید و بخورد اما  نه آبی داشت که دست هایش را بشوید نه صابونی نه دستمالی، یک هفته اول بعد از خوردن مربا راه می افتاد می رفت سرکوچه دست هایش را با آب نهر می شست ولی از هفته دوم این کار را  نکرد چون آن قدر سر و وضعش کثیف بود که باید در نهر تمام بدنش را می شست، به همین خاطر به انگشتانش اجازه داد به همراه بدنش این وضع فلاکت بار را ادامه بدهد! اما فرق مهمی که انگشتانش با دیگر اجزای بدنش داشتند این بود که آنها کار مهم نوشتن را انجام می دادند به همین خاطر آنها را یک هفته در نهر شست!
برنامه روزنامه اش این طور بود که بعد از خوردن مربای صبحانه تا ظهر یک بند می نوشت، بعد ناهار مربا می خورد و تا عصر می نوشت، بعد عصرانه مربا می خورد تا شب می نوشت و بعد از شام مربا آن قدر می نوشت تا خوابش ببرد! البته او سعی می کرد این مربا خوری ها به گونه های مختلف انجام دهد تا برایش تکراری نشود، اصولا از زندگی تکراری خوشش نمی آمد به همین خاطر صبحانه با انگشت سبابه مربا می خورد، ناهار با انگشت کوچک، عصر با انگشت وسطی و شب ها با انگشت شست!
خودش مانده بود با یک بشکه مربا و چند ورق کاغذ و یک مداد که هنگام نوشتن به انگشتان مرباییش می چسبید و نمی گذاشت کوچک بودن مانع نوشتن او شود، ولی عمر این مداد هم تمام بود! تصمیم داشت بعد از تمام شدن مداد خودش را حلق آویز کند اما در خانه نه چهارپایه ای وجود داشت نه طنابی! همه دار و ندارش را طی مدت چهار ماه فروخته بود تا گشنه نماند! روز هفتاد و پنجمی بود که مربا می خورد از خواب که بلند شد به سمت بشکه مربا رفت، باورش نمی شد یک لشکر مورچه شاید یک میلیارد مورچه به بشکه مربا حمله کرده بودند. تمام سطح مربا را مورچه پوشانده بود، کنار بشکه مربا زانو زد، نگاهی به مورچه ها کرد، کمی بغض کرد و با صدای گرفته ای گفت: «شما هم چهار ماهه حق التحریر نگرفتید، نه؟»

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
لحظات واپسین

از لوح، دوازدهمین داستان

 

به جای طنز، مرثیه و مطالب فلسفی می نوشت. آخرین عناوین ستون طنزش مطالبی بود با عنوان: «بی اعتباری دنیا، عدم احاطه معلول بر علت، هورقلیای عشق، تنهایی درد انسان معاصر، مرگ بعد از گذر معشوق، خواب جنسی و ...» از خانه بیرون نمی آمد. در شب شعر ماهانه طنز آنقدر در طول خواندن بغض کرد که عاقبت هم اشک خودش را درآورد، هم اشک حاضران را! یک هفته در کلیسا بست نشست تا مراد دلش را بگیرد! به خودش نمی رسید! مثل ولگردها شده بود! دائم فیلم های رمانتیک نگاه می کرد! اعصاب نداشت. با همه دعوا می کرد! قرص های آرام بخش در او اثر نمی کرد! مواد مخدر و مشروبات الکی، کمترین تاثیر را داشت! مزه مشروبش تریاک بود. همراه تریاک تزریق می کرد و همراه تزریق قرص خواب رنده می کرد و می خورد اما باز چشمانش مثل چشم گرگ باز بود! هیچ چیز باعث خوشحالی اش نمی شد. درمانده و خسته و مهجور و بدبخت و سیاه روز و گرفته و نالان و خار و ذلیل و دمغ و بی روحیه و زار و نزار بود! دیگر صبرش به پایان رسید. از زندگی خسته شده بود به همین خاطر سیم را برداشت و دنبال پریز گشت. به زحمت توانست پریز را پیدا کند. قبل از این که کاری بکند، آخرین سیگارش را کشید. بعد سیم تلفن را به پریز زد و شماره همراه همسرش را گرفت. صدای پیغام گیر را که شنید، صدایش را صاف کرد و گفت: «سلام عزیزم الان یک هفته اس که رفتی خونه بابات نمی خوای برگردی؟»

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
بعد از شنیدن بوق، پیام خودتان را بگذارید

یازدهمین داستان در لوح

 

از همه بيشتر موبايل كلافه اش كرده بود، زرت وزرت ويبره مي زد و بدنش را تكان مي داد، آن را از جيب درآورد و روي ميز گذاشت. لحظه اي بعد كه گوشي دوباره زنگ خورد ناگهان صدايي مثل صداي گاو فضاي اتاق انتظار را پر كرد بلافاصله گوشي را برداشت و دوباره در جيب گذاشت. آقايي كه روبرويش نشسته بود گفت: «ببخشيد قربان برا قلبتون ضرر داره! اصلا خاموشش كنيد.»

خانم ميان سالي كه كنار او نشسته بود و سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، گفت: «ماشاا... زنگ خورتون هم كه بالاست. حتما خانومتون نگران شده، فكر كرده با يكي ديگه رفتين كافي شاپ!»

خانم ديگري كه دورتر نشسته بود و دست بچه اش را محكم گرفته بود، گفت: «اين موبايل ها هم شده دردسر مردم، مرده شورشو ببرن كه داريم مي ميريم ولي باز زنگ مي زنه.»

پسرك جواني كه سرش را الكي مي جنباند، گفت: «آقا مدل گوشي تون بالاست، رمش چند گيگه؟ اين بلوتوث شماست روشنه؟ ياس وحشي؟ كه ناگهان خانمي كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند رو به پسرك كرد و گفت: «نه مال منه، نكنه شما هم آْل پاچينويي؟»

تصميم گرفت گوشي را خاموش كند اما قبل از خاموش كردن، پيام ها را يكي يكي گوش كرد: «سلام استاد، نيوشا هستم مي خواستم بگم اگه براي داستان بعدي تون نياز به تجربه عشقي دارين من حاضرم به جاي الگو... منظورم اينه كه... چيزه... با من باشيد تا داستانتون نوشته شه. مرسي عزيزم... الو سلام، من صابر هستم. من داستان يه جمله اي نو مي نويسم، شماره شما رو به زحمت پيدا كردم، چند تاشو براتون مي خونم. نظر بدين لطفا. داستان ها ايناست: علي از مدرسه به خانه برگشت، ساحل دريا اغلب صدف دارد، ماه از پشت ابر بيرون جست، خرما را از درخت مي چينند... الو سلام استاد، اوژن هستم، دوباره به داستان گير دادن مي گن براي اخذ مجوز بايد شخصيت سميرا از داستان حذف بشه. لطفا هر چه زودتر تماس بگيريد. اين يازدهمين مورد حذفه. با اين حساب از داستان چيزي نمي مونه كه... الو سلام بابايي رفتي دكتر؟ اكو كردي؟ الو بابايي... الو مرديكه خائن وطن فروش تُف به ذاتت بي غيرت... الو سلام، از نشريه بهار زندگي زنگ مي زنم. خواستم بپرسم از چه رنگي خوشتون مياد و متولد چه ماهي هستين... سلام عيلكم. لطفا فردا راس ساعت دوازده تشريف بياوريد، جهت پاره اي از توضيحات به همان نشاني قبلي موفق باشيد... دايي جان سلام، خوبي؟ ببين دايي من آزمايش رو نشون دكتر دادم. ايشون هم مي گه هر چه زودتر بايد عمل شي، قربونت برم دايي جونم. خوب مي شي، دايي جون بهم زنگ بزن...»

گوشي را خاموش كرد و به صندلي تكيه داد؛ توجه اش به حرفهاي زني كه سعي مي كرد خودش را به او بچسباند، جلب شد. مجله زردي را در دست گرفته بود و به پسرك جوان نشان مي داد و مي گفت: «اينو ببين، اين هنر پيشه رو، تو اوج شهرته، يعني اين از خدا چي مي خواد، به هر دختري بگه بمير، براش مي ميره!»

۲۷/۱۱/۸۶

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
کمی سو تفاهم

داستان دهم در لوح

 

کچکف از کلاس درس تاریخ مسکوی هیچ چیز نفهمید. استاد می گفت: «مشرف بر مشرف گماردن و مشرف بر مشرف مشرف گذاشتن یعنی اختناق و خفقان، به همین دلیل هیچ کس در دربار تزاری در امان نبود جز شخص شاه، در واقع همه جاسوسی یکدیگر را می کردند و تنها کسی مشرف نداشت شخص شاه بود، حالا فکر کنید که ویلیام والاس فردی را بر شاه مشرف کرده بود، این عین دیوانگی و البته ذکاوت بود، ذکاوتی که عاقبت سر او را به باد داد  و پاداش آن چیزی جز مرگی سخت نبود.»

کچکف وقتی چیزی را نمی فهمید گمان می کرد که خیلی مهم است، به همین دلیل سخنان کلاس تاریخ مسکوی استاد را به صورت خیلی محرمانه به اداره مرکزی فرستاد و زیر سخنان استاد که نفهمیده بود خط قرمز کشید و در حاشیه نامه نوشت: «اقدام علیه منافع ملی و براندازی نظام از سخنان آتشین استاد محرز است لذا حکم وی محارب می باشد و...»

این روش کچکف بود که در همه نامه ها حکم متهم یا متهمه را نمی نوشت و آن را به دادگاه صالحه ارجاع می داد که این نشان از سلامت نفس و تواضع اداری او بود. کچکف با این که از محتوا و فحوای کلام استاد در درس تاریخ مسکوی چیزی نفهمیده بود، هنگام شنود درس ریاضی به افکار پلید استاد پی برد و در نامه ای آنی و سری به پاپ نوشت:

 

 از مامور کد 007

به پاپ اعظم

 

سلام

بدینوسیله آخرین سخنان استاد مارشال در دانشگاه سن پترزبورگ که عینا از روی نوار پیاده شده است را تقدیم می کنم باشد که کلیسا و شخص شما با این عناصر فساد و منتشران نیهیلیسم جهانی در کشور به مبارزه برخیزد.

«... هیچ ضرب در هیچ می شود هیچ، هیچ تقسیم بر هیچ می شود هیچ، هیچ به اضافه هیچ می شود هیچ، هیچ منهای هیچ می شود هیچ، پس نتیجه می گیریم که هیچ همیشه هیچ اشت چه وقتی در دو طرف یک معادله باشد چه وقتی که فقط در یک طرف معادله باشد، مثلا هیچ بعلاوه یک میلیارد می شود یک میلیارد و هیچ در آن هیچ تاثیری ندارد به قول پوشکین: جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است، هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق.»

 

برادر کچکف را مامور کرده بودند که به طور مخفیانه کلاس های درس استاد مارشال را شنود و مراتب را به اداره مرکزی گزارش کند. برادر کچکف شب قبل از تشکیل کلاس توانشته بود با همکاری و کمک برادران متعهد حراست دانشگاه وارد کلاس بشود و چهارمیکروفن را در چهار گوشه ی کلاس جا سازی کند.

 ۸۶/۱۱/۱۷

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
حاشیه های فوق ستاره

داستان نهم در لوح

 

چهل و پنج سال کار هنری در بالاترین سطح آن هم بدون حاشیه چیزی که باور کردنش برای خودش هم مشکل بود ولی واقعیت داشت. او فوق ستاره سالهای دور و نزدیک سینما بود. فوق ستاره ای پاستوریزه که در طول چهل و پنج سال فعالیت هنری حتی یک بار هم دچار حاشیه نشده بود. دیگران فکر می کردند به علت مراقبت و مواظبت و ذکاوت اوست که تا به حال هیچ حاشیه ای پیرامونش ایجاد نشده است، ولی خودش خوب می دانست که اصلا حاشیه ای ندارد و این آزارش می داد.

بالاخره یک روز تصمیم گرفت هر طور شده وارد حاشیه بشود به همین دلیل یک فایل بلوتوث از خودش در حال رقص در یک مجلس لهو و لعب منتشر کرد اما هر چه منتظر ماند حاشیه ای زندگی اش را در بر نگرفت  و حتی یک خبرنگار هم از روزنامه های زرد به سراغش نیامد. بعد به فکر ازدواج مجدد افتاد و در اختتامیه ی جشنواره ی فیلم های ملی به مجری زن مراسم که یک دختر بیست و یک ساله  از فوق ستاره های سینمای کشور بود پیشنهاد ازدواج داد اما همه آن را یک شوخی هنری تلقی کردند. شب بعد از مراسم در کوچه پس کوچه های پایین شهر با یک دسته از اراذل و اوباش درگیر شد و دو نفر از آنها را راهی بیمارستان کرد اما این درگیری هم برای او حاشیه ساز نشد. فردای آن روز در یک میتینگ تبلیغاتی باگوجه به صورت یکی از سران ارشد مملکت زد اما پلیس فردی را که کنار او بود دستگیر کرد و به حرفهای فوق ستاره سینما توجهی نکرد. یک هفته بعد در یک گروگان گیری صد و پنجاه نفر از دانش آموزان یک مدرسه را به گروگان گرفت اما حتی یک خبرگزاری این خبر را منتشر نکرد. یک ماه بعد با مراجعه به دادگاه و ارائه مدارک به ایجاد رابطه غیر افلاطونی با یک هنرجوی خیلی خیلی جوان اعتراف کرد اما سودی نبخشید.

یک سال بعد وقتی مست لایعقل از خیابان می گذشت با یک دوچرخه تصادف کرد و جان سپرد. فردای آن روز یک روزنامه محلی در صفحه حوادث خود نوشت: «هنرمند مردمی و متعهد بدون هیچ حاشیه ای به دیار باقی شتافت.» ۸/۱۱/۸۶

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
زندگی دو گانه بانتی

داستان هشتم در لوح

مایلو مامور ویژه وقتی کاملا مطئن شد فردی که مقابل اوست بانتی هرابال است، نامه را به او داد و رسید گرفت. روی پاکت نامه نوشته شده بود: «از اداره یکم سازمان به هنرمند گرامی بانتی هرابال، لطفا شخصا مفتوح شود!»
هرابال با ترس و لرز نامه را باز کرد اما قبل از خواندن آن اتفاقات چهل و دو سال گذشته ی زندگی اش را مرور کرد بلکه بتواند دلیل صدور این نامه را بیابد، به هرحال بعد از چند دقیقه متن نامه را خواند، متن نامه چنین بود: «خدمت برادرعزیز بانتی هرابال، نظر به این که آخرین فیلم ساخته شده توسط شما فروشی بالاتر از حد مصوب آیین نامه داشته است، لازم است راس ساعت ده صبح روز یکشنبه مورخه یازدهم ژانویه به ساختمان اداره یکم سازمان طبقه نوزدهم اتاق هفتاد و سوم مراجعه کنید. بدیهی است عدم مراجعه شما به منزله ی اقدام علیه دولت تلقی شده بقیه قضایا از طریق مجاری نظامی پیگیری خواهد شد. لطفا نامه را بعد از مطالعه امحا فرمایید و اصل امحاییه را در روز ملاقات به همراه داشته باشید.»
بانتی هرابال که حسابی متعجب شده بود، سریع به چند تن از دوستانش که قبلا نامه هایی از اداره یکم سازمان دریافت کرده بودند تلفن زد و آنها را به شام دعوت کرد تا موضوع را با آنها در میان بگذارد. هنگام شام وقتی بانتی نامه را به دوستانش نشان داد، همگی تعجب کردند چرا که تا به حال کسی را برای موفقیت یک اثر هنری آن هم در مورد جنگ دوم بازخواست نکرده بودند. دوستان بانتی بعد از چند ساعت شور به آن نتیجه رسیدند که بهتر است بانتی راس ساعت موعد مقرر آنجا باشد و با صبر و تحمل به سوالات آنها طوری که دوست دارند، پاسخ بگوید تا قضیه حل و فصل شود. در میان دوستان بانتی دو نفر از این جلسه پرسش و پاسخ به سلامت بیرون آمده بودند و بقیه رد شده بودند. بانتی آن شب توانست از تجربیات آنها استفاده کند تا روز موعد از عهده سوالات بربیاید.
بانتی روز یازدهم ژانویه یک ساعت زودتر وارد ساختمان اداره یکم سازمان شد. راس ساعت وارد اتاق هفتاد و سوم شد. داخل اتاق یک جوان نشسته بود که یک کلاسور در دست داشت و عینک دودی زده بود. بانتی روی یک صندلی پلاستیکی مقابل بازپرس ویژه نشست و گفت: «بفرمایید؟»
بازپرس ویژه که از بدو ورود بانتی حرکتی نکرده بود، گفت: «ما می پرسیم شما می فرمایید، خُب؟»
بانتی جواب نداد و بازپرس تکرار کرد: «آقای هرابال ما از هنرمندها انتظار ویژه ای داریم. به همین دلیله که این مکالمه این جا برگزار شد وگرنه می توانست در طبقه زیر زمین برگزار شود، خُب؟»
بانتی به آرامی جواب داد: «بله»
بازپرس گفت: «وقت زیادی نداریم آقا. تعدادی سوال می پرسم، لطفا زود با بله و یا خیر جواب بدین. فقط بله یا خیر، خُب؟»
بانتی جواب داد: «خ... بله»
بازپرس ادامه داد: «شروع می کنم. آقای بانتی هرابال شما فکر می کنید، مردم متوجه ظرایف فیلم شما شده اند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر...»
-«شما فکر می کنید بازیگران فیلم شما به آنچه بازی کرده اند اعتقاد دارند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«به نظر شما مردم منتظر قسمت دوم فیلم شما هستند؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«شما قصد ساخت فیلم دیگری با موضوع جنگ ندارید؟»
بانتی پاسخ داد: «خیر»
-«آیا وجود برخی شخصیت ها در فیلم از اشتباه شما بوده است؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا اشتباه خود را می پذیرید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا نقد های برادران ما را خوانده اید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله»
-«آیا قصد ندارید فیلم بعدی را با پیشنهاد سازمان کار کنید؟»
بانتی پاسخ داد: «بله...»
بعد از حدود ده دقیقه پرسش و پاسخ که بانتی هرابال سعی می کرد بر خودش مسلط باشد، بازپرس در ادامه پرسید: «شما فکر می کنید چون در جنگ شرکت کرده اید هر چیزی درباره جنگ می توانید بگویید؟»
بانتی با شنیدن این پرسش کمی عصبی شد و جوابی نداد، بازپرس که متوجه شده بود، ادامه داد: «فکر کرده اید فقط شما جلوی آلمان ها ایستاده اید؟ آیا بهتر نبود برای کسب شهرت با اعتقادات مردم بازی نکنید؟»
بانتی با شنیدن این سوال چشمانش را از زمین به چشم های بازپرس دوخت، قیافه ی بازپرس نه به متفقین می خورد، نه به نیروهای ویژه و نه به نیروی های داوطلب و نه حتی به گارد اس اس و یا گشتاپو، قیافه اش بیشتر شبیه یک بازپرس کودن بود که ارزش کتک زدن هم نداشت! بانتی فکر کرد اگر این بازپرس در جنگ شرکت کرده بود از آن جاسوس های وطن فروشی می شد که باید با دست های خودش نارنجک را می انداخت توی حلقش تا آرام بگیرد! بازپرس که ازدیدن چشمهای نافذ بانتی وحشت زده شده بود، دیگر ادامه نداد.
بعد از یک هفته نامه ای از اداره یکم سازمان به دست بانتی هرابال رسید. نامه ای به نشانی سی گیرنده که رونوشت آن به آدرس منزل بانتی هم فرستاده شده بود. در این نامه نوشته بود: «با توجه به سوابق برادر بانتی و نظر به این که ایشان با حضور در اداره یکم حسن نیت خود را اثبات کرده اند، فعالیت ایشان در عرصه فیلم سازی به مدت یک سال دیگر از نظر این سازمان بلامانع می باشد. ضمنا نامبرده اعلام آمادگی کرده است که به طور افتخاری با سازمان همکاری و معاضدت نماید. مراتب جهت آگاهی و اعلام و اقدام هرگونه امر مقتضی به عرض می رسد.»  ۲۴/۱۰/۸۶

 

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
مرحله پنجاه و هفتم طرح امنیت

داستان هفتم در لوح

ایلیچ مازوف مشغول خواندن روزنامه بود وتازه یک فنجان قهوه داغ برایش آورده بودند که ماموران وارد کافه شدند! سردسته ماموران سرکار استواری بود شبیه گروهبان گارسیا که به جای حرف زدن فریاد می کشید. سرکار استوار به محض ورود به کافه روی یکی از میزها پرید و بلند فریاد کشید: «دستها روی میز، کسی از جاش تکون نخوره تا ما بگیم.»

بعد از جیب بغل اورکتش یک کاغذ در آورد و بلند بلند شروع به خواندن کرد: «بدینوسیله مرحله ی پنجاه و هفتم از طرح امنیت به مرحله اجرا در می آید، در این مرحله کافه ها از لوث وجود عناصر معاند و مشکوک و اهل ادب پاک خواهد شد، حاضرین تو کافه لطفاً با ما همکاری کنید تا زودتر شمارو تحویل مراجع قانونی و قضایی بدیم بریم سر کار و زندگیمون.»

بعد از صدور فرمان حمله از جانب سرکار استوار ماموران مشغول بازجویی از افراد و پر کردن فرم مشخصات ظاهری و باطنی آنها شدند. دو نفر از ماموران به نام های سر گروهبان زاماراتا و سر گروهبان لارچینی به سراغ ایلیچ مازوف که بی توجه به اتفاقات مشغول قهوه خوردن بود، رفتند. گروهبان زاماراتا مسئول توضیح دادن مشخصات ظاهری افراد بود و سر گروهبان لارچینی مسئول نوشتن مشخصات در فرم ها و اعلام نتیجه ی نهایی و تعیین مشخصات باطنی افراد بود. گروهبان زاماراتا درست بالای سر ایلیچ مازوف ایستاده بود و اعلام مشخصات می کرد: «سن حدود 45 سال، کلاه بره به سردارد، روزنامه ی وطن امروز می خواند، سیگاری، ته ریش دارد، نیشش باز است، کتاب خارجی می خواند، هنگام بازجویی قهوه می خورد و ...»

گروهبان لارچینی که یادداشت می کرد، گفت: «قربان کلاه کپی به سردارد!»

گروهبان زاماراتا گفت: «خیر کلاه بره بر سر دارد!»

گروهبان لارچینی گفت: «کپی است قربان، مطمئنم!»

گروهبان زاماراتا گفت: «بره است، با من جر و بحث نکن.»

در همین حال سرکار استوار که متوجه بگو مگوی آن دو شده بود، فریاد زد: «سرگروهبان چه مرگت شده، نوشتن مشخصات ظاهری این همه سر و صدا نداره!»

گروهبان  زاماراتا بلافاصله به سمت استوار دوید، احترام نظامی گذاشت و گفت: «من می گویم طرف کلاه پره به سر دارد، لارچینی می گوید  کلاه اش کپی است.»

سرکاراستوار فریاد زد: «چرا از خود متهم نمی پرسید؟»

گروهبان زاماراتا جواب داد: «تمرد می کند قربان!»

سرکاراستوار به سرعت از میز پایین پرید و رفت جلوی ایلیچ مازوف روی صندلی نشست نگاه وحشتناکی به او انداخت و باقیمانده قهوه او را خورد و از لای روزنامه روی میز یک کتاب جیبی را بیرون کشید و فریاد زد: «پس تمرد می کنی ها؟ کلاه ملون سرت می گذاری تا رد گم کنی، ها؟ سر گروهبان اضافه کن آشنا به زبان فرانسه، این کتاب ممنوعه رو هم ضمیمه پرونده اش کنید.»

سرگروهبان زاماراتا کتاب را از دست استوار گرفت و احترام نظامی گذاشت و گفت: «جسارتاً قربان این کتاب به زبان روسیه!»

سرکاراستوار نگاه خشم آلودی به زاماراتا کرد و فریاد زد: «وقتی می گویم فرانسه بگو چشم، پس این کجان این ماشین ها، سرباز ... »

در اتاق فرماندهی ایلیچ مازوف سرپا و سرکار استوار به حالت خبردار ایستاده بودند و سرهنگ امریزی مشغول مطالعه پرونده بود. بعد از چند دقیقه سرهنگ از روی بی حوصلگی پرونده را بست و گفت: «مشخصات باطنی رو اعلام کن سرکار استوار.»

سرکاراستوار آب دهانش را قورت داد و انگار که دارد گردان را رژه می برد، فریاد زد: «بدینوسیله پاره ای از منویات درونی و مشخصات باطنی مجرم عرض می شود، حسود، دارای گرایشات لبیرال دموکراسی، روزنامه نویس، به فکر انتقام از دولت، در مهمانی ها مشروب می خورد، به مسیح شک دارد، زخم اثنی عشر، مشکوک به بواسیر، به فکر فرار، مجرد، مترجم، دروغ پرواز، احتمالا دارای افکار پلید و از حفظ داشتن مقادیر متنابهی شعر و نظریات فلسفی- سیاسی!»

سرهنگ نگاهی به ایلیچ مازوف کرد و گفت: «جناب آقای ... اسمش چی بود؟»

سرکار استوار فریاد زد: «از زمان دستگیری تا حالا لام تا کام مقر نیامده قربان.»

سرهنگ ادامه داد: «پس ببریدش بازجویی فنی در قسمت معاندین ... »

در همین لحظه تلفن قرمز روی میز سرهنگ زنگ زد و سرهنگ در حالی که احترام نظامی می گذاشت، گوشی را برداشت و گفت: «سلام قربان امر بفرمایید قربان!»

سرهنگ همینطور که به حالت خبردار ایستاده بود، قرمز شد، بعد سفید شد، بعد زرد شد، بعد دوباره قرمز شد، بعد سبز شد و در نهایت در حالی که قهوه ای شده بود گوشی را قطع کرد. ژنرال فاستونی فرمانده ی پلیس ضمن کسر درجه او از سرهنگی به سرجوخه گی اعلام کرده بود شخصی که گرفته اند یعنی ایلیچ مازوف سفیر کبیر کشور روسیه است.

 دقایقی بعد ژنرال فاستونی به همراه نخست وزیر و وزیرخارجه برای عذر خواهی شخصاً وارد اتاق سرجوخه شدند!

۱۳/۱۰/۸۶

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
یک فابل عشقی
داستان ششم در لوح

دوباره داستانش را رد کردند. این بار سردبیر بالای داستان نوشته بود:« نواز، جان مادرت این شخصیت نظامی را از توی داستان دربیار سر همه ما را می بری بالای دار، آقا جان پرویز مشرف را ول کن! جان مادرت یک داستان عشقی بنویس که نه آدم نظامی تویش باشد نه کسی از خارج آمده باشد داخل کشور، نه اصلا آدم تویش باشد، اصلا یک فابل بنویس. یک فابل عشقی. ارادتمند.»

هفتمین داستانش را هم رد کردند. دیگر حوصله اش سر رفته بود. داستان عشقی بلد نبود بنویسید، چند سال بود که هر چه نوشته بود سیاسی بود. اما اوضاع این روزها در کشور حتی مثل یک هفته پیش نبود. کوچکترین انتقادی از دولت به دو راه ختم می شد، یا باید با نخست وزیر  دیدار  می کردی تا او نقد پذیر جلوه کند یا نامت   می رفت توی لیست سیاه کنار آن دسته از نویسندگانی که از صهیونیست ها دلار گرفته اند در نقد دولت داستان بنویسند. همین هفته ی پیش بود که مراسم بهترین کتاب سال برگزار شد. نواز می دانست که کتابش هیچ امیدی برای بردن جایزه ندارد و در عمل هم این اتفاق افتاد. جایزه بهترین داستان کوتاه سال به کتاب «نخست وزیر  حرف ندارد» ، جایزه بهترین پژوهش به کتاب «بررسی کرامات دولت از دیدگاه نو» و جایزه بهترین رمان سال به «اعجاز معجزه در کابینه» اعطا شد تا مراسم امسال سراسر غافلگیری باشد. چاره ای نبود باید چیزی می نوشت وگرنه از حقوق خبری نبود. شروع کرد به نوشتن فابل اما سراغ هر حیوانی که می رفت چیزی در ذهن اش نقش می بست، می ترسید کسی این حیوان ها را به خودش بگیرد. دست از نوشتن کشید و سعی کرد کمی تمرکز کند. حین تمرکز ناگهان یک داستان عشقی رمانتیک در ذهن اش نقش بست و بلافاصله شروع به نوشتن آن کرد:

 

[ما هر سه تا کیف داشتیم و در تاکسی نشسته بودیم. یکی کیف گران قیمت چرمی، یکی کیف ارزان قیمت پارچه ای و یکی کیف قفل دار مدرسه ای. ما هر سه تا عینک زده بودیم. یکی عینک ظریف طبی، یکی عینک دودی اسپرت و یکی عینک کائوچویی. ما هر سه تا کنار هم نشسته بودیم. یکی از ما مشغول روزنامه خواندن شد. کسی که عینک دودی اسپرت زده بود، گفت: «آخه اینم شد روزنامه.»

آقای راننده که یکی از همان روزنامه ها را روی داشبورد ماشینش گذاشته بود خواست چیزی بگوید که آقایی که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «شما اصلا خوندیش؟ این حرف توهین به یه مملکته، می دونی این روزنامه چقدر خواننده داره؟»

بعد رو کرد به کسی که که کیف پارچه ای داشت و گفت: «شما که می دونید؟»

و او که کیف پارچه ای داشت گفت: «اوهوم.»

کسی که که کیف چرمی گران قیمتی داشت، ادامه داد: «بهرحال من با این طرز فکرها مخالفم، اصلا با این کارها درست نمی شه.»

در همین لحظه کسی که عینک ظریفی به چشم زده بود، گفت: «هی آقا مگه تو از انقلاب چی می دونی؟»

در همین لحظه آقای راننده محکم کوبید روی ترمز و کسی  که کیف قفل دار مدرسه ای داشت، گفت: «البته منظور ایشون اینه که آدم نیاز به پیشرفت داره، مگه نه؟»

و کسی که کیف پارچه ای داشت، گفت: «اوهوم.»

کسی که کیف گران قیمت چرمی داشت، ادامه داد: «بهرحال من همیشه این لغت رو مترادف با خرابکاری معنی کردم»

و بعد رو کرد به کسی که عینک کائوچویی داشت و پرسید: «شماها که خرابکار نیستید؟»

در همین لحظه آقای راننده سوال کرد: «قربان اینجا پیاده می شید؟»

ما دو نفر بودیم. آقای راننده که رانندگی می کرد. کسی که عینک کائوچویی زده بود و کیف قفل دار مدرسه ای داشت و او که عینک ظریفی زده بود و کیف پارچه ای داشت.]

 

داستان را که نوشت دوباره آن را مطالعه کرد و برای اضافه کردن بار عاطفی قصه یک جای آن اضافه کرد: «یک قلب قرمز پلاستیکی از آیینه ی جلوی تاکسی آویزان بود.»

بعد سریع آن را ماشین کرد و به دفتر روزنامه فرستاد.

عصر همان روز نامه ای از سردبیر به دست اش رسید، سردبیر نوشته بود:

 «نواز جان، تو را به ایمانت قسم می دهم که بگذار این انتخابات کوفتی نخست وزیری تمام بشود کل سرمقاله های سیاسی روزنامه را می دهم خودت بنویسی، جان مادرت فعلا اصلا ننویس، داستان را هم پاره کردم بعد سوزاندم، به کسی اینها را نشان نده، هفته دیگر نخست وزیر  روزنامه نویس ها را دعوت کرده به شام، لیست اسامی را که دادم نوشتم تو را برای خیر رسانی فرستادیم شاخ افریقا، برایت بلیت دهلی گرفته ام همین امشب برو. جان مادرت آنجا چیزی ننویسی ها؟با شبکه های معاند و غیر معاند هم گفتگو نکن، کاری به وزیر و کابینه و اقتصاد مملکت هم نداشته باش، جشنواره موسیقی و داوری کتاب سال و عبور مترو از تئاتر هم به من وتو ربطی ندارد، یعقوب شاد را هم گرفته اند حق اش بود باید زبان به دهان می گرفت که نگرفت، برو آنجا مسابقات هاگی را ببین برایم نقد بنویس در مورد هاکی، فقط در مورد هاکی. قربانت نامه ی مرا هم خواندی امحا کن. ارادتمند تو.»

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
چیچا و سیگار

پنجمین داستان در لوح

 

در این پنجاه و هفت سالی که از عمر فدریکو فارسینی می گذشت هیج کس او را در حالت طبیعی ندیده بود. فدریکو پنجاه و هفت سال بود که ساعت چهار بعد از ظهر از خواب بیدار می شد با شکم خالی دو گیلاس بزرگ چیچا(1) می زد و وقتی سرش گرم می شد به کافه ی سباستین پیر می رفت، روی میز شماره پنج رو به خیابان می نشست  و تا شب که سباستین پیر او را از کافه بیرون بیاندازد چیچا می خورد و سیگار می کشید و تاماله(2) سفارش  می داد. در طول این پنجاه و هفت سال عمر فدریکو، اتفاقات زیادی روی داده است که فدریکو ار هیچکدام آنها با خبر نیست چون در حین اتفاق افتادن آنها یا مست بوده و یا در خواب به سر می برده است. فدریکو از زلزله ی 7/7 ریشتری سال 1971 که دوازده دقیقه پرو را لرزاند بی خبر است چون آن موقع مست بود و بعد از مستی خواب اجازه نداد ویرانه ها را ببیند. کودتای خونین سال 1999 را هم به یاد نمی آورد چون در هنگام کودتا خواب بود و بعد از خواب هم مستی اجازه نداد جنازه های توی خیابان را ببیند. اما آن روز یعنی دوم دسامبر سال  2007 بر خلاف معمول پنجاه و هفت سال گذشته، فدریکو فارسینی پشت به خیابان و رو به تلویزیون کافه نشسته بود و شش لیوان لبریز از چیچا هم مقابلش بود که به هیچ کدام لب نزده بود و اگر کمی بدنش گرم بود به خاطر همان دو گیلاسی بود که ساعت چهار بعد از ظهر در خانه زده بود. اما این چه چیزی بود که فدریکو فارسینی 67 ساله را که پنجاه و هفت سال از زندگی خود را در خواب و مستی گذرانده بود به خود مشغول کرده بود؟ آیا تلویزیون خبر مهمی پخش داده بود؟ در طول این پنجاه و هفت سال نه زنان خوشگل و نه مردان پولدار، نه سیل، نه کودتا، نه زلزله، نه جنگ جهانی دوم، نه طالبان، نه مرگ چه گوارا، نه گرانی و قحطی و نه هیچ چیز دیگر باعث نشده بود که فدریکو چیچا خورد و پاتیل نباشد. چیچا فرصت عشق و زندگی و فکر را از او گرفته بود و فقط اجازه می داد گاهی بدن خود را تخلیه کند و فضولاتش را بیرون بریزد. فدریکو آن روز با دقت و تا وقتی که سباستین پیر او را از کافه بیرون کند یک لحظه چشم از تلویزیون برنداشت و از شش گیلاس چیچا فقط دو گیلاس آن را خورد و باقی را پای گلدان ریخت.

آنهایی که فدریکو را خوب می شناختند می دانستند که فدریکو در جوانی و در سال های آغاز بد مستی آدم اهل مطالعه ای بوده و به تمام شب شعرهایی که در مرکز پرو برگزار می شده رفت و آمد داشته است. فدریکو گاه با شنیدن شعر ها گریه می کرده، گاه می خندیده و گاه به نشانه ی تحسین سر می جنبانده است. به گفته ی شاهدان عینی برای شاعران آن زمان نوع واکنش فدریکو در مقابل اثر آنها خیلی اهمیت داشته است به طوریکه قبل از شعر خوانی در شب شعر در نشستی خصوصی شعر خود را برای فدریکو می خواندند تا واکنش او را نسبت به شعر خود ببینند و اگر فدریکو مثلا با شنیدن شعر طنزی نمی خندیده شاعر آن اثر را مچاله می کرده و هرگز نمی خوانده است، چرا که شعر طنز در شب شعر اول باید از فدریکو خنده بگیرد تا بقیه.

اما آنچه فدریکو را متوجه تلویزیون کرد و بعد از پنجاه و هفت سال مستی را از سر او پراند خبر تشکیل دادگاه عوامل انتشار کتاب موهن و ضد ارزش و ضد اخلاقی «خاطرات نره خر های سیبیل از بنا گوش در رفته ی من» بود که با این که نام کتاب و موضوع  آن را برای اجازه چاپ تغییر داده بودند اما باز باعث رسوایی ادبی در پرو شده بود. فدریکو باور نمی کرد به خاطر چاپ این کتاب همه عوامل از جمله: مولف، مترجم، ناشر، ناظر، حروف چین، صفحه بند، ویراستار، صحاف، مصحح، لیتوگراف، شیرازه کش، عطف ساز، طراح روی جلد، طراح پشت جلد و حتی عواملی چون: شمارگان، استدراک، مستدرک، شابک و. . . را کت بسته ببرند دادگاه، مگر در این کتاب چه نوشته شده بود؟ فدریکو صبح روز بعد هر چه تلاش کرد نتوانست زودتر از چهار بعد از ظهر از خواب بیدار شود، اما وقتی از خواب بیدار شد به جای دو گیلاس چیچا یک گیلاس خورد و رفت تا کتاب «خاطرات نره خر های سیبیل از بنا گوش در رفته ی من» را بخرد و بخواند تا بداند چرا آن همه آدم را کت بسته گرفته اند. اما فدریکو هر چه بیشتر می گشت کمتر پیدا می کرد انگار ملخ تخم کتاب را خورده بود. ولی فدریکو با راهنمایی یک آدم خیر به کافی نت رفت و با استفاده از adsl  یک نسخه از کتاب را پرینت گرفت و مشغول خواندن آن شد. از آن روز به بعد فدریکو ی شصت و هفت ساله همین طور زودتر از خواب بیدار شد و همین طور خوردن چیچا را کم کرد تا آب زیر پوستش افتاد و شاداب شد و یک روز در کافه و در حالی که دندان های مصنوعی اش از سفیدی برق می زد و کتاب را هم مطالعه کرده بود، عاشق خانمی شصت و دو ساله شد و تصمیم گرفت عشق را در شصت و هفت سالگی تجربه کند. فدریکو اکنون سمت معاونت یکی از وزارت خانه های پرو را بر عهده دارد و صاحب دو فرزند است که هر دو به دانشگاه می روند و یکی از آنها ازدواج کرده است.

 

 

 -------------------------------------------------------------------------

1- رجوع کنید به فرهنگ مشروبات الکی، جلد دوم، صفحه 448، انتشارات مگرویج، 1887.

2- نوعی خوردنی پرویی. برای اطلاعات بیشتر «مرگ در آند» را بخوانید.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
توطئه موسیقیایی

چهارمین داستان طنز در لوح

استاد موسیقی که سعی می کرد مودبانه حرف بزند فریاد زد: «آقاجان میگم این مجوز رو دیروز گرفتیم، با مهر و امضا، هفتاد و پنج ساله دارم می خونم با همین مجوزها هم دارم می خونم، تا حالا هم اتفاق نیفتاده که کنسرت من لغو بشه چون مجوز گرفتم با مهر و امضا.»
سرهنگ که سعی می کرد مودبانه حرف بزند، نعره کشید: «حضرت آقای استاد عرض کردم خدمت شما که بلا نسبت غلط کرده اند مهر و امضا کرده اند، شما مهر و امضای آنها را قبول داری یا مقام و درجه مارو، اضافه بر این توی مجوز نوشته کنسرت بلوز شما دیشب چرا راک اجرا کردی؟»
استاد که سعی می کرد فریاد نزند تا حنجره اش آسیب نبیند، داد زد: «تو حین اجرا بداهه نوازی می کنیم، دیشب رفتیم تو مایة راک، حس نوازندة گیتار بود که من هم باهاش رفتم و خوندم.»
سرهنگ که سعی می کرد مودبانه قانون را در جامعه ترویج بدهد، غرشی کرد که: «شما خیلی معذرت می خواهم گ........ غلط کردی که بداهه خوندی اونهم راک، اگر قرار باشه هر کسی که مجوز کنسرت بلوز می گیره راک بخونه، هر کسی که مجوز کنسرت راک می گیره بلوز بخونه که ساز رو ساز بند نمی شه. نگفتی راک خوندن تو باعث ایجاد شور می شه قِـر میاد تو کمر ملت. مگه تو مجوز ننوشته 2 تا پرکاشن ، چرا 3 تا پرکاشن استفاده می کنید؟ ها !؟»
استاد که سعی می کرد ادب را رعایت کند، عربده کشید: «3 تا پرکاشن استفاده کردم چون تشخیص دادم صدای کوب کمه و سالن بزرگه، لازم باشه 40 تا پرکاشن استفاده می کنم. لازم باشه اصلاً پرکاشن استفاده نمی کنم به خودم مربوطه.»
سرهنگ که حسابی عصبانی شده بود، نعره کشید: «نوازنده ی گیتارتون مشکل عقیدتی سیاسی داره، بچه سوسول با اون موهای جلف رو چه به موسیقی بلوز، شما دارین گند می زنین به هر چی هنره، کنسرت تعطیل این بچه قرتی هم باید با ما بیاد.»
استاد که دیگر داشت حسابی از کوره در می رفت، گفت: «اگه دستتون به این بچه بخوره با من طرفین...»
( در ادامه دست سرهنگ به بچه می خورد و استاد دست می گذارد روی شانه ی سرهنگ تا او را از بچه جدا کند که درجه های سرهنگ پاره می شود و سرهنگ از فرط عصبانیت گيتار بچه را می شکند و استاد محکم می زند توی گوش سرهنگ و سرهنگ محکم می زند توی دماغ استاد و استاد می افتد و مردم هم یکی یکی با هم درگیر می شوند که در این درگیری تعداد 11 آلت موسیقی از بین می روند و 2 آلت باقی مانده هم توسط نیروهای مردمی امحا می شود. در ادامه و با حضور به موقع آفتابه ها در محل درگیری غائله ختم به خیر می شود و تعداد 31 نفر از اراذل و اوباش معروف و مشهور و مطرح مسکو دستگیر می شوند و همان جا به سزای اعمال خود می رسند)

  اخبار بیست و سی از تلویزیون ملی مسکو:
درگیری امروز مقابل دانشگاه صنعتی پلی تکنیک لنین کبیر خاتمه یافت. به گزارش خبرنگار ما از خیابان تولستوی شمالی برخی ایادی صهیونیزم جهانی و دانشجویان فریب خورده و عوامل منافق داخلی سعی داشتند با سو استفاده از تعطیلی یک کنسرت مشکوک موسیقی لهو و لعب و برانداز در حوزه هنری به تبلیغ سکولاریسم بپردازند که با حضور به موقع مردم در این صحنه موفق نشدند به حیثیت هنر خدشه ای وارد کنند. گزارش تصویری همکارم بیلف رو ببینید از محل حادثه و صحبت های تکان دهنده ی یکی از این عوامل.

منبع : لوح

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
ممیزی شماره چهار

سومین داستان طنز در لوح

در اتاق ممیزی شماره چهار، پنج نفر نشسته بودند و به دقت آخرین ساخته ی موسی ایلیچ(1) کارگردان نامدار روسی الاصل را نگاه می کردند.

 

----------------------------------------------------------------