تبليغاتX
عبید شاکی

تو ز شادی خند خند و نیستی آگاه از آن // که فلک بر تو بخندد روز و شب در زیر لب

درباره وبلاگ
لعنت به موبایل

ساعت ده صبح از خواب بیدار می‌شوم، به زحمت برای خودم چای می‌ریزم، تلویزیون را روشن می‌کنم ببینم بی‌بی‌سی فارسی چه دارد پخش می‌کند، تکرار برنامه‌ی "کوک" است، صدایش را کم می‌کنم، ناگهان به فکر موبایلم می‌افتم، موبایل را می‌آروم سر سفره‌ی صبحانه، ۳۷ پیام کوتاه و ۱۴ تماس ناموفق دارم، تماس‌ها را چک می‌کنم، دوستان دور و نزدیک هستند، از هر صنفی، لابد خواسته‌اند تبریک بگویند، پیام کوتاه‌ها را می‌بینم، همان‌ها که زنگ زده‌اند پیام کوتاه هم داده‌اند، ۳۷ پیام کوتاه از دوستان دارم همان‌طور که صبحانه می‌خوردم سعی می‌کنم جواب این ۳۷ نفر را بدهم که مثل پارسال کسی گله نکند که ما را تحویل نگرفتی و از این حرفها. اس ام اس‌ها گوناگون است، برخی شعر زده‌اند، برخی شوخی کرده‌اند، برخی خیلی مودبانه تبریک گفته‌اند، برخی فحش داده‌اند، برخی شعری از خودشان زده‌اند، برخی تبریک عید را سیاسی کرده‌اند، برخی برایم آروز موفقیت و سلامتی کرده‌اند و ... سعی می‌کنم به فراخور برای هر کدام چیزی بنویسم و بفرستم، خیلی ساده و منطقی و کوتاه جواب می‌دهم، آروز می‌کنم تبریک می‌گویم و سپاسگزاری می‌کنم، بلند ترین پیامی که می‌دهم به جاوید اصغری عزیز است که می‌نویسم ایشالا در سال نو ۸۸ کاست جدید بخوانی، باقی پیام‌ها از ۴ کلمه تجاوز نمی‌کنند. پیام‌ها را می‌فرستم، نمی‌دانم همه‌ی دوستان می‌دانند من از تایپ طولانی اس ام اس حالم بد می‌شود یا نه؟ امیدوارم به کسی برنخورد که کوتاه جواب داده‌ام، کاش بدانند که با تمام وجود آن چند کلمه را نوشته‌ام و متن را از جایی کپی نکرده‌ام! لحظاتی می‌گذرد، پیام کوتاهی می‌آید، یکی از دوستان قدیمی هم دانشکده که سه متر و نیم پیام تبریک برای من فرستاده بود در پاسخ پیام کوتاه من نوشته:(( نیازی به این همه محبت شما نبود!)) به خودم فحش ناموس می‌دهم، گوشی را می‌کوبم به دیوار و تصمیم می‌گیرم دیگر پاسخ هیچ پیام کوتاهی را ندهم، الان یک ساعت و چهل و پنج دقیقه به لحظه‌ی سال تحویل مانده و من سر درد شدیدی گرفته‌ام، اس ام اس‌های سه متری همچنان می‌آیند و من همچنان پاسخ می‌دهم اما ین بار سه متری! بگذار امسال کسی ناراحت نشود. لعنت به موبایل.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
بی‌خیال
میر حسین می‌آید، خاتمی می‌رود، استقلال می‌بازد، پرسپولیس می‌برد، اما تو همچنان تا مرا می‌بینی لب‌هایت را غنچه می‌کنی...

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
خوابگاه

 مارکو وارد اتاق شد، گوشی فدریکو را پرتاب کرد مقابل او و گفت: این مسخره بازی‌ها چیه در میاری؟

فدریکو انگار که خبر ندارد گفت: کدام مسخره بازی‌ها؟

مارکو که با حالت کلافه روی تخت نشسته بود گفت: خودت رو به اون راه نزن ،ما این جا تا حالا آدم بی‌جنبه نداشتیم، چزی هم برای پنهان کاری نداریم، اگه مشکلی داری از این جا برو.

فدریکو که هنوز خود را بی‌خبر و بی‌تفاوت نشان می‌داد گفت: نه من مشکلی ندارم شما مشکلی داری؟

مارکو که از بی‌خیالی فدریکو به جوش آمده بود گفت: خودت رو به خریت نزن این مسخره بازی‌ها چیه درمیاری چرا رو گوشیت کد گذاشتی؟

فدریکو که منتظر بود مارکو خودش ماجرا را پیش بکشد بلند شد و بالای سر مارکو شروع کرد به داد بیداد کردن و خطاب به جان و آلبرت که در گوشه ای نشسته بودند و شطرنج بازی می کردند فریاد کشید: ببین چی می‌گه، ببین پر رو چی می‌گه، آقا گوشی خودمه دوست دارم روش کد بذارم، به تو چه. از الان هم بهت بگم اگه یه بار دیگه ببینم گوشی من رو ورداشتی بلایی به سرت میارم که... مارکو که حسابی قافیه را باخته بود از جا بلند شد و رو در روی فدریکو ایستاد و گفت: چه کار می‌کنی؟ جان و آلبرت که تا حالا سعی کرده بودند در مرافعه آن دو شرکت نکنند وارد عمل شدند، آلبرت که از همه بزرگ‌تر بود گفت: هی‌هی بچه ها آروم چه خبرته مارکو؟ باز داری شلوغ می کنی! آلبرت آن دو را به زحمت از هم جدا کرد. مارکو که داشت یقه‌اش را صاف می‌کرد زیر لب گفت: بچه سوسول بالا شهری. فدریکو که داشت پیرهن‌اش را توی شلوار می‌زد جواب داد: آره من بچه سوسول بالا شهری‌ام اما آقا بزرگ بچه لوتی سعی کن دیگه با گوشی من ورنری، اوکی؟ نمی‌خوام کسی تو حریم خصوصی‌ام سرک بکشه! مارکو که از این حرف خنده‌اش گرفته بود جواب داد:اوه خدای من، بلا به دور خواهر. جان که از رفتار بی مبالات مارکو به ستوه آمده بود وارد معرکه شد و گفت: ببین مارکو حق با فدریکوست، تو عادت بدی داری و اونم اینه که دائم تو کار آدم فضولی می‌کنی و جاهایی سرک می کشی که به تو مربوط نیست، آقا جان گوشی خودشه دوست داره اصلا زیر پاش لهش کنه به تو چه؟ مارکو که می‌دید هر لحظه جو بر ضد او می‌شود رو به آلبرت گفت: چطوره که من هم تلویزیونی رو که آوردم زیر پام له کنم، شما روتون زیاد شده، اصلا من هم رو تلویزیون کد می‌ذارم، اصلا خاموشش می کنم، از امشب تلویزیون تعطیل. آلبرت که از این حرف مارکو تعجب کرده بود گفت: چرا چرت‌وپرت می‌گی آخه، موبایل یه چیز شخصیه با تلویزین فرق داره. فدریکو ادامه ‌داد: همونطور که دفترچه تلفن با تلویزیون فرق داره. جان ادامه داد: و همونطور که دفترچه یاداشت و خاطرات و کیف شخصی با تلویزیون فرق داره. مارکو انگار که نمی‌فهمد یا نمی‌خواهد بفهمد گفت: چه فرقی؟ فدریکو از این سوال مارکو به خشم آمد و خواست به او حمله کند که آلبرت و جان مانع او شدند. فدریکو همان طور که تلاش می‌کرد تا خودش را به مارکو برساند فریاد می کشید: مردک فرقش اینه که با تلویزیون نمیش اس ام اس بی مورد به دوستای من زد. مارکو هم همین طور که از دست فدریکو در می‌رفت جواب می داد که: اون یه اشتباه ساده بود داشتم به دوست خودم اس ام اس می‌زدم رفت واسه دوست تو. فدریکو ادامه داد: و این اشتباه ساده‌ی تو باعث شد تا من پیش همسر یکی از دوستام ضایع بشم لعنتی. مارکو جواب داد: من همون موقع عذر خواهی کردم، ولی تو داری اغراق می‌کنی، اس ام اس خنده داری بود دیگه، نگو نبود، حتما همسر دوستت خوشش اومده. فدریکو که داشت از عصبانیت منفجر می‌شد ادامه داد: سر جریان تماس با استاد مارلی چی؟ ساعت سه صبح از گوشی من بهش زنگ زده بودی؟ ازت متنفرم مارکو. جان حالا که کمی فدریکو آرام شده بود به مارکو گفت: تو آلبوم شخصی من رو برداشته بودی و داشتی با بقیه نگاه می کردی، من هیچ وقت چیزی بهت نگفتم اما حالا یه قفل برای کمدم خریدم تا از دست تو در امان باشم. مارکو که تازه نفسش جا آمده بود گفت: آلبومت رو میز بود من هم دیدم اگه به آلبومت حساسی چرا می ذاریش رو میز؟ آلبرت که همچنان صبورانه اوضاع را مدیریت می‌کرد گفت: دلیل نمیشه که، این جا باید اونقدر امنیت داشته باشه که کسی نخواد رو کمدش قفل بذاره، مارکو چرا قبول نمی کنی کارت اشتباهه؟ بسه دیگه ما که دیگه بچه نیستیم. آلبرت و جان و فدریکو هر کدام روی تخت خود نشستند، جان مشغول امتحان کردن قفل کمد شد و آلبرت مهره های شطرنج را از روی زمین جمع می‌کرد. فدریکو هم طاق باز دراز کشیده بود و زمزمه می‌کرد. مارکو که احساس ناخوشایندی داشت کم کم داشت به رفتار زشت خودش معترف می شد که ناگهان در باز شد و مارچینی دوپاز هم خوابگاهی اتاق شماره نه وارد شد و گفت: چه خبره این قدر سر و صدا می کنید، دعوا تموم شد؟ آلبرت که می دید کسی حوصله جواب دادن به او را ندارد گفت: ببخشید ما داشتیم کمی شوخی می کردیم. مارچینی دوپاز ادامه داد: نمی‌دونم این جا چرا همه تو ژانر وحشت با هم گفتگو می کنن، بهرحال از این که گفتگوتون تموم شد خوشحالم. مارچینی دوپاز که می‌دید کسی آن جا حوصله ندارد زود خداحافظی کرد و رفت. اتاق در سکوت بود. فدریکو خوابیده بود و جان داشت کتاب می‌خواند.آلبرت که بی حوصله‌گی مارکو را دید پیش او رفت و گفت: لااقل تلویزیونت رو روشن کن خودت ببین، از این حال بیرون بیا. مارکو به پهلو غلتید اما بلافاصله رویش را به آلبرت کرد و آرام گفت: فدریکو باید بذاره من اون بازی لعنتی رو تا آخر برم، من عاشق گیم این گوشی لعنتی اونم،می فهمی؟ واقعا نمی‌خوام تو مسائل خصوص اون دخالت کنم. اون قضایا همه اتفاق بود.

شب شده بود. همه خواب بودند اما آلبرت بیدار مانده بود و داشت به این فکر می کرد که اگر فدریکو آن گوشی گران قیمت را نداشت این همه مشکل ایجاد نمی‌شد.به نظر آلبرت مارکو درست می گفت ،گیم گوشی فدریکو عجیب دوست داشتنی بود!

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
مرگ جدی، مرگ شوخی

رضا ساکی: مرگ‌اندیشی یکی از موضوع‌های همیشگی ادبیات است. شاعران و نویسندگان در طول تاریخ ادبیات، بارها و با شیوه‌های گوناگون به مرگ نگریسته‌اند. مرگ به عنوان حقیقی‌ترین اتفاق زندگی آدم‌ها مورد توجه دائم هنرمندان است و به جرأت می‌توان گفت که در حوزه‌ی ادب، کم‌تر شاعر یا نویسنده‌ای یافت می‌شود که به مرگ توجه نکرده باشد و آن را برای خود تفسیر نکرده باشد. در ادب نمایشی هم، مرگ از سوژه‌های تکرارشدنی ست. فلسفه‌ی مرگ در بسیاری از داستآن‌ها، رمآن‌ها، نمایش‌ها و شعرها حضور دارد و به ویژه در مقاطعی چون سال‌های پس از جنگ جهانی دوم، جزءِ جدایی‌ناپذیر ادبیات می‌شود، به طوری که در روح و پیرنگ اغلب آثار، مرگ حضور دارد...ادامه.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
روش‌های خرید آن چیزی که رویتان نمی‌شود از داروخانه بخرید اما باید بخرید و مهم است!

-  اگر خانم هستید یک داروخانه دار خانم و اگر آقا هستید یک داروخانه دار آقا پیدا کنید تا کمی خجالتتان برطرف شود.

-  می‌توانید اسم چیزی را که می‌خواهید روی یک کاغذ بنویسید و به دکتر داروخانه نشان بدهید.

- می‌توانید یک کم پول خرج کنید و نزد یک دکتر بروید تا او اسم چیزی را که می‌خواهید در نسخه بنویسد.

- می توانید یک داروخانه کوچک و خلوت پیدا کنید تا اعتماد به نفس پیدا کنید و بتوانید آن چه را که می‌خواهید بگیرید.

- اگر مشکل‌تان فقط به داروخانه است می‌توانید از پدر یا مادر‌تان کمک بگیرید تا چیزی را که می‌خواهید برایتان بگیرد، البته در این مرحله پدر یا مادرتان از زیر و بم زندگی شما آگاه می‌شود.

- می‌توانید مدتی در داروخانه بمانید و رصد کنید ببینید کس دیگری هم آن چیزی را که شما می‌خواهید می‌خواهد یا نه، اگر این اتفاق افتاد باید خیلی زود به داروخانه دار بگویید من هم یکی می‌خواهم.

- یک روش دیگر این است که جنس مورد نظر را در ویترین یا قفسه داروخانه پیدا کنید و بعد با اشاره انگشت بگویید من از این می‌خواهم.

- یک روش دیگر هم وجود دارد که البته کمی زمان می‌برد و آن این است که با یک داروخانه‌چی رفیق بشوید و بعد صمیمی بشوید تا بتوانید در رفاقت از او درخواست کنید که آن چیزی را که می‌خواهید برایتان بیاورد.

- از دوستان صمیمی هم در این زمینه می‌توان کمک گرفت اما به یاد داشته باشید که این کار هم زندگی شما را شفاف‌سازی می‌کند که زیادخوب نیست.

-  اما بهترین روش این است که مثا میلیون‌ها انسان دیگر وارد داروخانه بشوید و در چشمهای داروخانه‌دار نگاه کنید و چیزی را که می‌خواهید بخرید و در مورد آن با دکتر داروخانه مشورت کنید، مثل همه.

از نشریه سلامت

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
روزگار سپری شده‌ی هفتان

دیگر نباید گفت هفتان فیلتر شده است یا مسدود شده است یا بسته شده است یا توقیف شده است یا هر چیز دیگر شده است، هفتان این روزها گم شده است، لا به لای سفرهای خاتمی و کروبی، جلسات استانی هیئت دولت، باخت پرسپولیس، بازار شلوغ عید، هزینه‌های بالای درمانی، پورنوگرافی در تهران پارس، حکم جلب عمرالبشیر، آلودگی هوا، کشند قرمز، اصلاحات اقتصادی اوباما، لبخندهای میر حسین و هزار خبر و دغدغه‌ی مهم‌تر از هفتان. این روزها منتظرم شاید خوابگرد چیزی بنوسید از تولد دوباره‌، چشم به گودر دوخته‌ام تا کسی خبر خوشی را برایم به اشتراک بگذارد.  

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
زندگی
زندگی همین است، می‌خواهی بخواه می‌خواهی نخواه.
 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
عینک دودی 9

پرسش هفته: چرا ما نباید به هالیوود اهمیت بدهیم یا چرا مراسم اسکار برای ما مهم نیست؟

دلیل اصلی: چون ما نباید به هالیوود اهمیت بدهیم و مراسم اسکار برای ما مهم نیست.

دلیل اقتصادی: چون فیلم‌های آنها هم در کشور خودشان می‌فروشد و هم در کشور ما، اما فیلم‌های ما نه در کشور خودمان می‌فروشد نه در آنجا.

دلیل سیاسی: هر وقت آنها به سینمای معناگرای ما اهمیت دادند ما هم به سینمای پوچ توخالی آنها اهمیت می‌دهیم.

دلیل فرهنگی: چرا باید سینمای بی‌تربیت هالیوود برای ما که هفت‌ هزار سال تمدن داریم مهم باشد؟ اینها حتا در مراسم اختتامیه هم که ما دوست داریم ببینیم رعایت نمی‌کنند و مشکل پخش درست می‌کنند.

دلیل هنری: هنر نزد ایرانیان است و بس.

دلیل منطقی: آنها هیچ وقت فیلم‌های ما را به مرحله‌ی نهایی راه نمی‌دهند.

دلیل مجیدی: من یک تار موی خرس نقره‌ای برلین را به اسکار نمی‌دهم.

دلیل فرهادی: همان که آقای مجیدی گفت.

دلیل تاریخی: ما از همان اول هم از فیلم‌های هندی بیشتر خوشمان می‌آمده.

دلیل نظارتی: بهتر است از سینمای هالیوود خوشمان نیاید.

دلیل مردمی: ما از چارچنگولی خیلی لذت می‌بریم و تا به حال به اتفاق خانواده سه بار این اثر وزین را دیده‌ایم و به کوری چشم هالیوود باز هم می‌بینیم.

دلیل روان‌شناسانه: فیلم‌های هالیوودی سعی می‌کنند با یک سری کارها روی روان ما اثر بگذارند و برخی که می‌روند فیلم هالیوودی می‌بینند آدم‌های روانی هستند.

دلیل ادبی: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی.

توصیه: این فیلم‌های هالیوودی ا که رسانه‌ي ملی پخش می‌کند حتما ببینید. هر چند به یوسف و زلیخای خودمان نمی‌رسد اما قابل تحمل است.

نتیجه: شما که همه‌ی فیلم‌هایتان زیر نویس دارد دیگر چرا؟ راستی دی وی دی مراسم اسکار امسال هم موجود است، مفت 800 تومان.

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
زندگی

چرا کاست "زندگی" کیوان ساکت را نمی‌خرید گوش کنید؟ خریده‌اید؟ سعید لاری دهه شستی است اما خوب می‌خواند!

اي همه گل هاي از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود ؟
مهر، هرگز اين چنين غمگين نيافت
باغ، هرگز اين چنين تنها نبود

تاج هاي نازتان بر سر شکست
باد وحشي چنگ زد در سينه تان
صبح مي خندد خودآرايي کنيد!
اشک هاي يخ زده، آيينه تان

رنگ عطر آويزتان بر باد رفت
عطر رنگ آميزتان نابود شد
زندگي در لاي رگ هاتان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد!

روزگاري، شام غمگين خزان
خوش تر از صبح بهارم مي نمود
اين زمان – حال شما، حال من است
اي همه گل هاي از سرما کبود !

روزگاري، چشم پوشيدم ز خواب
تا بخوانم قصه ي مهتاب را
اين زمان – دور از ملامت هاي ماه –
چشم مي بندم که جويم خواب را

روزگاري، يک تبسّم، يک نگاه
خوش تر از گرماي صد آغوش بود
اين زمان بر هر که دل بستم دريغ
آتش آغوش او خاموش بود

روزگاري، هستي ام را مي نواخت
آفتابِ عشقِ شورانگيزِ من
اين زمان خاموش و خالي مانده است
سينه ي از آرزو لبريز من

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشکِ غم از لب ربود
زندگي در لاي رگ هايم فسرد
اي همه گل هاي از سرما کبود... !

 نوشته شده توسط رضا ساکی |  
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
پیوندهای روزانه
هفتان
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by obeyd.Blogfa.com